صبح با دکتر آمدم پادگان. خوابم می‌آمد در ماشین که می‌آمدیم. خدا خیر دهد دکتر را که بی منت و بی چشم داشت هر وقت که من خانه‌ام و او نیز خانه است سه و نیم از خواب پا می‌شود و مرا می‌رساند و دوباره بر می‌گردد به خانه. شاید من اینکار را برای او نکنم. بعد از خوردن صبحانه رفتیم سر منطقه نظافت عمومی. یک ساعت و ده دقیقه کار نظافت طول کشید. اطراف هنگ که مسئولیت آن بر عهده من و احسان صادقیان است جوری تمیز شده بود که تصور می‌کردی سگ آن را لیسیده بود.

خلاصه بعد از اتمام نظافت بدو برگشتیم یگان. بچه‌ها رفته بودند به میدان صبحگاه برای ورزش. ما هم سریع فرنچ‌ها را درآوردیم و «بدو رو» رفتیم به همان محل. بچه‌ها در حال دویدن بودند و دو دور دویده بودند. ما هم ملحق شدیم بدیشان و یک دوری نیز ما با آن‌ها دویدیم.

امروز هم کاملاً در استرس بازدید گذشت. بازدیدی که البته از یگان ما صورت نگرفت. کمی خیز و خزیدن کار کردیم. نظافت اسلحه نیز داشتیم. بعد از ظهر هم در مورد جهت‌یابی کلاس داشتیم که بخش عملی آن در زیر آفتاب بود و چیزی نداشت برای ما.

شب نگهبان آسایشگاه یک هستم، پاس سه یعنی از ساعت دو تا چهار و نیم صبح.

ساعت شش گذشته بود. یک شلنگ زده بودند سر یکی از شیرهای دستشویی. من کنار آن بودم و کاری هم به کارش نداشتم. یک دفعه در رفت و تمام هیکل ما را خیس کرد که منظره بدی داست! البته توضیح دادم برای همان چهار پنج نفری که شاهد وضع ظاهری من بودند ولی آیا باور کردند؟ {!}

موقع وضو، شب، دستم رفت زیر ناخن شست پایم و نصفه‌نیمه بلند شد.

صبح آمدم پادگان. دکتر که سر کار بود لذا خودم باید می‌آمدم. آمدم تا تقاطع جمهوری با انقلاب { منظور کارگر بوده.} سپس سوار یک تاکسی شدم که بیایم بهارستان. نزدیک بهارستان که رسیدیم گفتم شهدا هم می‌روید گفت آره. نزدیک شهدا که رسیدیم گفتم می‌ره داخل پیروزی و گفتند آره. انتهای پیروزی گفتم می‌ره پایین گفتند آره. خلاصه نزدیک پادگان رسیدیم و من پیاده شدم و دیدم همه پیاده شدند. همه سرباز بودند و همه سرباز صفر یک. جالب اینکه من اصلاً توجهی نکرده بودم به آن‌ها، حتی بقل دستی‌ام در صندلی جلو. خیلی سفت نشسته بودم که لباس کار سربازی‌ام نخورد بهش و کثیف نشود. حالا فهمیدم که همه‌شان «چس ماهی»! بوده‌اند به قول محسن طاهری نژاد.

صبح و بعد از ظهر را در استرس بازدید گذراندیم که خوشبختانه صورت نگرفت. شب از مرخصی شبانه استفاده کردم و آمدم خانه. همه در تدارک رفتن به فرودگاه بودند. عزیز هم آمده بود خانه ما. خلاصه پرواز قرار بود ساعت نه و بیست و پنج دقیقه به زمین بنشیند. مامان این‌ها ساعت یک ربع به هشت از خانه رفتند بیرون. من و عزیز در خانه ماندیم و وظیفه من هم شد روشن کردن ریسه و دود کردن اسفند.

ساعت یازده مامان این‌ها از فرودگاه برگشتند به همراه حاج فایزه. ماچش کردم. شام خوردیم. من در این مدت سربازی بیشتر به خودم فکر می‌کنم البته اگر بپذیریم که قبل از خدمت به دیگران هم فکر می‌کردم. در این مدت که فایزه حج رفته بود اصلاً به او و اینکه الان کجا است، چه می‌کند، در حرم پیامبر است یا در مسجدالحرام، در سعی صفا و مروه است یا در طواف خانه خدا { فکر نمی‌کردم } در مدت زمان بین آمدن مامان این‌ها به خانه تا مدت به خواب رفتن خودم همه‌اش به خواب فکر می‌کردم و اینکه کسری خواب خواهم داشت فردا!

فایزه از مکه سوغاتی‌هایی هم آورده است، برای من یک ریش تراش بی‌سیم {!} و یک ساعت. البته این را برای هر سه برادرش آورده است البته به جز ریش تراش برای دکتر.

محل نظافت ما تغییر کرده است و افتادیم نظافت عمومی اطراف هنگ و کلاس حفاظت.

امروز دکتر رفت سرکار، یعنی اورژانس، من هم تا دم بربری باهاش رفتم. درس اندکی خواندم. در چند روز آینده بازدید داریم و من هم عین خرها این سه روز تعطیلی را گند زدم توش.

تا ساعت یک اینترنت کردم. فایزه انشالله فردا می‌آید.

کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد را تمام کردم. کتاب کوچکی است که البته باید دوباره بخوانمش. قدرت تغییر در زندگی نوع بشر را دارد.

ظهر احسان از تفرش آمد. من کار خاصی نکردم. تا ساعت ۱۰ اینترنت می‌کردم. تا ساعت ده و نیم درس خواندم و بعد تا ساعت دوازده و نیم خوابیدم.

ساعت دو و نیم از خانه خارج شدم به مقصد خانه‌ی جناب شیربهار. رسیدم ساعت یک ربع به چهار بود. قرار بود سایت را آپلود کنیم ولی سرورش اشکال داشت و اصلاً نتوانستیم به سایت وارد شویم، در نتیجه قدری صحبت کردیم و ماحصل کار یک ماهه‌اش را ریخت روی سی دی و داد به من و من هم به او گفتم که فقط تا آخر شهریور می‌توانم با او کار کنم چون می‌خواهم برای فوق لیسانس بخوانم. ساعت شش از خانه‌اش درآمدم و ساعت هفت در خانه بودم.

دکتر رفته عروسی یکی از دوستهایش حوالی میدان ونک. شب دیر وقت بود آمد.

ساعت ۶ و نیم صبح از خواب بیدار شدم. عجب خوابی شد این خواب ما. دیشب ساعت شش و نیم خوابیدم و الان ساعت شش و نیم از خواب پا شدم. البته دو بار در شب نیز بیدار شدم.

کار خاصی نکردم امروز. ساعت دو و نیم بعد از ظهر مامان زنگ زد مکه با فایزه صحبت کردیم. گفت دو تا ریش تراش خریده و فرصت نداشته که بره سه تاش کنه. دکتر هم گفت ایرادی نداره من نمی‌خواهم. سه تا ساعت جیبی هم خریده.

ساعت پنج رفتم انقلاب و چند تا کتاب برای فرشته گرفتم به این عناوین : «چه کسی پنیر مرا جابجا کرده» ، «قورباغه را قورت بده» ، «هشت کتاب» سهراب سپهری ، «روی ماه خداوند را ببوس»

دکتر ظهر رفت و دو تا پلاکارد دارد که برای فایزه بنویسند. انشالله یک شنبه می‌آید.

شب رفتم نوشابه و سن ایچ گرفتم.

مامان صبح رفت خانه عزیز و دکتر نیز صبح از سر کار آمد خانه.

صبح دوباره ساعت سه و نیم بیدار شدم و چهار و نیم با دکتر رفتیم بیرون. فرنچ را در آورده بودیم برای ورزش که خبر رسید مراسم صبحگاه برقرار است و باید برویم صبحگاه. به سرعت دویدیم و فرنچ را پوشیدیم و رفتیم به میدان صبحگاه. چون صفایی نیامده بود و در‌واقع چون مرخصی بود علی محمدی از بچه‌های دانشکده‌ی افسری شمشیر را بست و ایستاد جلوی گروهان! رژه هم رفتیم و خوب برگزار شد فقط شناس‌خوش فرمانده مرکز از بالا گفت صف ششم بیشتر فشار بیاور و ما صف ششم بودیم!

در سخنرانی شناس‌خوش گفت امروز می‌فرستیم شما را به مرخصی البته قبل از آن می‌آییم و سؤال می‌کنیم درس‌های آموزش داده شده را. اگر جواب دادید می‌روید در غیر این صورت در خدمت شما خواهیم بود. البته این‌جور نگفت ولی معنی این را می‌داد.

خلاصه ما صبح کلاس عقیدتی داشتیم. سریع برگشتیم به یگان که علی محمدی آمد و گفت من حج دانشجویی اسمم در آمده و باید بروم دنبال کارها، هر که را آزار و اذیت کرده‌ام مرا ببخشاید که بی بخشش حجم مقبول نخواهد بود. شماره تلفنش را هم داد که مثلاً چنین چیزی بود ۰۹۱۲۵۶۸۲۹۱۰ آخرش هم گفت نیکی کریمی!

رفتیم به کلاس عقیدتی که جایش عوض شده و رفته به زیر درمانگاه. کلاس اول تمام شد و کلاس دوم آغاز شد که دو نفر آمدند و گفتند هر که لیسانس کامپیوتر دارد بیاید بیرون و ما هم چند نفری بودیم رفتیم. در راه از ما پرسیدند مثلاً عزیز زاده در یگان شماست ما هم گفتیم نه بعد گفتند تاجیک در یگان شماست گفتیم نه. گوشی دستمان آمد که برگزیدگان از قبل مشخص شده‌اند ولو اینکه ما فرمی پر کنیم و مصاحبه‌ای نیز شویم. حیف شد از ستاد مشترک آمده بودند.

برگشتیم به کلاس عقیدتی دیدیم در قفل است لذا به یگان رفتیم و دیدیم بچه‌ها به مسجد رفته‌اند. جمعی از بچه‌ها البته در یگان بودند با آن‌ها همکلام شدیم. حس و حالی برای خواندن درس نداشتم. گذشت و کیومرث جلالی و عباس باوفا دو تن دیگر از بچه‌های افسری آمدند و رفتیم به آسایشگاه یک. بچه‌ها قدری تعدادشان بیشتر شده بود. مسجد را دو در کرده بودند. آمده بودند برای خداحافظی و حلالیت . آخر کارشان دیگر تمام است و باید بروند. چه زود سه هفته گذشت . گفتند بعد از عید فطر جشن فارغ التحصیلیشان است و رهبر هم حضور دارد و گفتند که حتماً از تلویزیون نگاه کنید.

لیست نگهبان‌های روزهای تعطیل را زده‌اند. از ۶ محل نگهبانی فقط اسلحه‌خانه و کلاس حفاظت را گذاشته‌اند و ۴ تای دیگر را حذف کرده‌اند و خوشبختانه من بین آن‌ها نیستم و می‌توانم خوب استراحت کنم.

ساعت دو به خط شدیم و رفتیم به میدان رژه. قدری به چپ چپ و به راست راست و عقب گرد در حال حرکت کار کردیم تا ساعت شد چهار که رفتیم روی صندلی‌های آبی رنگ کلاس نشستیم تا بیایند و سؤال کنند. آمدند و ۵ نفر را بردند که خوب، خدا رو شکر خوانده بودند، خوشبختانه خوب هم جواب دادند و لذا مرخصی‌هایمان لغو نشد. ساعت ۴ و نیم یا ۵ بود که از پادگان درآمدیم. بعد از خوردن شام و چای، ساعت شش و نیم عصر خوابیدم اساسی.

صبح با دکتر رفتیم پادگان. بعد از اتمام نظافت آسایشگاه، خبر به بچه‌های ما رسید که ناقص کنید و ما ناقص کردیم. رفتیم بیرون دیدیم همه کامل هستند یعنی همه پوتین به پا دارند با کلاه و شلوار گتر کرده. چیزی به ما نگفتند که چرا ناقصید. یه کم رژه کار کردیم و رفتیم مسجد بعد از مسجد هم‌کلاس آموزشی. عزیز زاده دوباره در میدان آمد به سراغ ما و در مورد ژ-۳ و تیراندازی و این‌جور چیزها توضیح داد. بعد هم آمدیم به یگان و اسلحه‌ها را نظافت کردیم. شب دوباره آمدم خانه.

کلاس بعد از ظهر را راستی شرکت نکردم علت هم این بود که احسان صادقیان به من گفت بیا با من مامور ملاقات شو و من چنین کردم. مامور ملاقات کسی است که دم دژبانی می‌ایستد و اگر کسی برای ملاقات بچه‌ها بیاید می‌آید و آن بچه مورد نظر را صدا می‌کند و ما مامور ملاقات یگان خود بودیم. البته کسی نیامد.

بعد از اتمام کار رفتیم بوفه و احسان صادقیان آب آلبالو گرفت و خوردیم. من هم یک جوراب گرفتم.

تیم فوتبال گردان ما که محسن طاهرنژاد هم در آن عضو است تیم گردان دیگری را که نمی‌دانم کدام بوده برده.

گفته‌اند که فردا می‌آییم به یگان‌ها و سؤال می‌کنیم اگر جواب دادید می‌روید به سه روز مرخصی در غیر این صورت سه روز تعطیلی را بازداشت خواهیم شد.

وارد ماه دوم خدمت شدیم و شمارش معکوس برای اتمام دوره آموزشی دیگر شروع شده است. صفایی به مدت یک‌هفته مرخصی گرفته است. برادر و مادرش از مکه می‌آیند و در غیاب او ساجدی شده است فرمانده گروهان یا بهتر بگویم جانشین فرمانده و بدجوری باد کرده است وقتی در اتاق فرماندهی می‌نشیند.

صبح رفتیم ورزش و ساجدی دوباره «یک کلاغ پر سیاه»‌ را خواند با صدای خاص خودش. دویدن‌های دور میدان کمتر شده است به طوری که من ناراحت می‌شوم و دوست دارم بیشتر بدوم.

بعد از ظهر یک ربع به سه به خط شدیم و رفتیم به میدان صبحگاه. کل یگان‌ها آمده بودند برای امتحان و همه نشستیم در روی زمین و امتحان گرفتند. ساعت چهار دوباره برگشتیم به یگان. امتحان از نظر من می‌توانست بدتر از این باشد یعنی راضیم از آن ولو اینکه نمره خوبی نیاورم. ساعت چهار و نیم هم دفترچه مرخصی‌ها را آوردند و با احسان طباخی از پادگان خارج شدیم و تا امام حسین با هم آمدیم. او رفت مترو و من هم اتوبوس‌های انقلاب را سوار شدم.

مامان لباس‌هایم را شست و خودم هم رفتم حمام. حال نکردم ریشم را بزنم. خسته بودم البته فقط برای ریش تراشی.

صبح ساعت ۳ و نیم از خواب پا شدم و ساعت ۴ و نیم با دکتر از پارکینگ آمدیم بیرون. سر سه راه تختی (فکر می‌کنم اسمش همین باشد – انتهای پیروزی) یکی از بچه‌های یگان خودمان را سوار کردیم. یکی هم بود برای یگان ویژه که او را هم سر راه پیدا کردیم.

صبح دوباره تمرین تیراندازی داشتیم. من هم چشم‌بند خودم را بستم برای اولین بار که واکنش‌های متفاوتی را بین بچه‌ها و افسران داشت. با وفا از بچه‌های افسری گفت: «کاپتان بلک وارد می‌شود!» و صفایی گفت: «پسر اون چیه بستی به چشمت؟» و براش توضیح دادم و او گفت می‌دانم.

ساعت ۲ فوتبال در مرحله قبل از نیمه نهایی بین ایران و کره جنوبی بود صفایی هم آمد به آسایشگاه ما. یک صندلی گذاشته بودند بچه‌ها و خودشان در روی موکت دراز کشیده بودند. صفایی که وارد شد همه بلند شدند و او گفت همون جور که بودید بنشینید و گرنه نمی‌آیم. من خواستم بنشینم ولی ننشستم. آمدم این طرف‌تر و صفایی رفت روش نشست. من هم گفتم ای داد بی‌داد ، خوب شد آبرو‌ریزی نشد. خلاصه من پاس‌بخش پاس دو بودم. بهنام کاظمی نگهبان اسلحه‌خانه بود و اسماعیل داداشی نگهبان کلاس حفاظت. آن دو رفتند سر پستشان و من هم آمدم و روی تخت احسان صادقی که روی تخت من خوابیده بود خوابیدم. بازی در ۹۰ دقیقه مساوی تمام شد و کار کشید به وقت اضافه که از بالا زنگ زدند که برید سر کلاس‌ها و ما هم رفتیم. سر کلاس خبر رسید که ایران در ضربات پنالتی باخته است. خبر را صفایی آورد برایمان.

فردا امتحان داریم و من هیچ نخوانده‌ام. پاس‌بخش پاس دو بودم.

صبح با دکتر آمدیم پادگان. دکتر یکراست برگشت خانه چون امروز اورژانس نیست.

دویدنمان امروز یک مقدار کمتر شد، فقط دو دور و نیم به دور میدان صبحگاه. نمی‌دانم چرا اینقدر کم. ساجدی هم با ما می‌دوید و با آن صدای کلفت می‌خواند «یه روزی تو مزرعه، یه کلاغ پر سیاه، دلش می‌خواست بره زیارت امام رضا، …» که خیلی جالب بود. کلاغه می‌گفت که من از همه رو سیاه‌ترم و امام رضا جای کبوترای سفید هستش نه من. من که کلی حال کردم.

صبح تمرین قلق‌گیری کردیم. من هم با کلاه چشم چپم را می‌پوشاندم تا بتوانم با چشم راست نشانه‌گیری کنم، به صفایی هم گفتم او هم گفت حالا توی میدان تیر یه کاری می‌کنیم. سر ظهر یه ستوان یکی اومد سر کلاس و بعد در مورد پوشال کولر پرسید. اصل و واقعیت قضیه اینه که کولر آسایشگاه ما خراب است و بچه‌ها پول جمع کردند که پوشال کولر بخرند. سر کلاس عقیدتی که حاج آقا زارع استاد ما بودند بحث بالا گرفت و هر کسی یه چیزی گفت یک نفر که نمی‌دانم چه کسی بود و البته هیچ‌کس نمی‌داند چه کسی بوده است گفت اینجا پوشال کولرش را هم ما می‌خریم. گذشت تا سر ظهر شد. حاج آقا زارع بین دو نماز برگشت و گفت « … فلان یگان پول جمع کرده‌اند و پوشال کولر خریده‌اند …» و خلاصه قضیه بین فرماندهان و همه پخش شده. خوب این کاری است مذموم در چنین محیط نظامی که از بچه‌ها پول جمع کنند و مایحتاج پادگان را تأمین کنند. خلاصه این ستوان یکم هم برای بازپرسی آمده بود و بچه‌ها سعی کردند ماجرا را جمع کنند. ولی واقعیت این است که پول پوشال از بچه‌ها جمع شد ولی پوشال خریده نشد. خلاصه برای همه بد شد علی الخصوص صفایی فرمانده گروهان.

بعد از ظهر کلاس داشتیم در مورد قطب‌نما. داشتیم در دسته‌هایی کار می‌کردیم که عزیززاده فرمانده گردان یکم آمد و گفت گرای میله پرچم را بگیر. قطب‌نما دست احسان طباخی بود و او مشغول شد به گرا گرفتن. عزیز زاده هم گفت 514 سر کلاس جمع شوند و ما چنین کردیم و خودش آمد و قطب نما را تدریس کرد حالا صفایی هم سر کلاس بود. خلاصه از نظر من امروز روز بد صفایی بود. مرخصی شبانه ام تأیید شد و رفتم خانه.

چند صفحه بیشتر نتوانستم درس بخوانم ولی اینترنت کردم. حمام هم رفتم. در کل ساعت ۷ رسیدم خانه و ساعت ۱۰ و نیم خوابیدم. ایرادی ندارد. همین که می‌توانم یک حمام درست بروم، یک آب خنک بخورم و سرجای خودم بخوابم، لباس‌هایم کثیف باشد مامان بشوید و … ارزش دارد.

ساعت چهار و نیم صبح آخرین پاس من بود. آخرهای پاسم تلفن زنگ زد و گوشی را برداشتم. بعد از سلام و خسته نباشید گفت یگان گشت امشب برای شما بود گفتم بله گفت گوشی را بده به نگهبان گشت. گوشی را دادم به حاجی هاشمی و او گفت چشم چشم. و سریع رفت بچه‌های پاس یک گشتی را بیدار کرد. قضیه این بود که این‌ها فکر می‌کردند گشتی ساعت پنج و نیم تمام می‌شود. پاس ۳ که کارش تمام شده بوده پست را رها می‌کنند و می‌آیند به یگان. فکر می‌کنم از پاسدارخانه پیگیر می‌شوند و می‌بینند کسی نیست و تلفن می‌زنند. خلاصه بچه‌ها خسته و کوفته رفتند سر پستشان. بیچاره احسان طباخی که پاس ۳ بود ساعت پنج و نیم آمده بود که بگیره بخوابه. حالا باید ساعت هشت و نیم می‌رفت سر پست.

ساعت ۱۰ از پادگان خارج شدیم و آمدیم خانه. دلم خیلی درد می‌کرد و علت هم گرسنگی بود. جدا از دیگران یعنی زودتر غذا خوردم و گرفتم خوابیدم تا ساعت ۳ بعد از ظهر. بعد هندوانه خوردم و چای و … نشستم سر کامپیوتر تا ساعت ۶ و نیم اینترنت می‌کردم با این اینترنت هوشمند. بعد حمام و بعد اندکی درس. کمی هم با شیربهار صحبت کردم سر پروژه. اصلاً حس و حال کار ندارم ولی چکار کنم. ساعت ۹ و چهل و پنج دقیقه خوابیدم.

صبح با دکتر آمدیم پادگان. دکتر به خانه برگشت که از آنجا برود اورژانس. یکسره نرفت چون زود بود.

صبح رفتیم زیارت عاشورا. نیمی از مراسم را خواب بودم. بعد هم رفتیم صبحگاه در رژه یک «خیلی خوب» گرفتیم . راستی یادم رفت بگویم در مسجد حاج آقا زارع گفت که سرهنگ «شناس‌خوش» به دنبال این است که پنج‌شنبه را تعطیل رسمی کند که چهارشنبه برویم خانه.

بعد از رژه کلاس نارنجک بود. امروز پست نگهبانی اسلحه خانه به من خورد. خیلی خوب است لااقل فردا آزادم. آن هم نسبتاً کامل. سر پست اول نگهبانی‌ام سرگرد عزیزی زنگ زد و گفت جناب سروان صفایی و من جناب سروان صفایی را صدا زدم. این هم اولین تلفنی که جواب دادم آن هم فرمانده گردان بود. بعد صفایی آمد و ما را فرستاد به یگان ۵۱۲. در انباری تیرک‌های چادر و خود چادرها را از روی طبقه‌ها ریختم کف انبار. بعد چند نفر آمدند کمک. صفایی هم آمد و با تلفن صحبت می‌کرد. خلاصه یک ساعت از نگهبانی‌ام را به این کار سپری کردم. ساعت دو و ربع خوابیدم تا چهار و نیم . پنج رفتیم دم هنگ بازدید نگهبانی.

صبح همه‌ی پادگان در ورزش صبحگاهی با اسلحه شرکت کرده بودند جز ما و یگان ۵۱۳ که بعد از ورزش باید سریع می‌رفتیم به کلاس عقیدتی. خوب دویدیم مخصوصاً چون امت اسلحه به دست بودند و ما دست خالی. این محمدی از بچه‌های افسری هم دو تا شعر خیلی جالب خواند و بچه‌ها تکرار کردند. یکی در مورد پدر بود و دیگری که به سرانجام رسید به نظرم در مورد مادر بود. شعر این‌طور القاء می‌کرد که در مورد مادر است. یک قسمت شعر پدر این‌گونه بود که ««رنج تو بی گنج بود» که خیلی حال کردم و اشک هم در چشمانم حلقه زد.

سر کلاس عقیدتی خوابیدم یک ساعتی در حالی که دقیقاً در معرض دید استاد بودم. امروز بازی ایران مالزی بود که ساعت چهار برگزار می‌شد به همین خاطر تمرین رژه را شیفت دادند به ساعت ۲ و ساعت ۳ تمام شد. تمرین از نظر من خوب بود. یعنی من از کار خودم راضی بودم. بعد از رژه سریع رفتیم سر منطقه نظافت عمومی یعنی دم هنگ. پدرمان در آمد تا آنجا را تمیز کردیم.

آمدیم آسایشگاه بازی شروع شده بود و مرخصی من نیز تأیید شده بود. سریع بساط را جمع کردم و از پادگان خارج شدم. ساعت شش در خانه بودم. عزیز هم بود. آش پشت پای فایزه را خوردم. مثل اینکه زنگ زده بوده که من می خوام برگردم و زده بوده زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه بکن، خلاصه همه به نوبت دلداری‌اش داده بودند و آرامش کرده بودند. گردنبند خریده و چند تا ساعت و به سرپرستشان هم گفته که می‌خواهم ریش تراش بخرم. یک هندوانه هم بود که خوردیم. دکتر شب عزیز را برد خانه‌اش رساند. من آن موقع خوابیده بودم و با عزیز خداحافظی نکردم.

امروز صبح رفتیم به مسجد. مسابقه قرائت قرآن بود که من بدجوری خوابم می‌آمد ولی نمی‌شد خوابید.

بعد از مسجد آمدیم و کامل کردیم و رفتیم به کلاس. {کلاس را} صفایی اداره می‌کرد و موضوعات پراکنده‌ای مطرح شد. کلاس بعدی نمایش فیلم بود در مورد اسلحه ژ-۳ در تالار اندیشه که آن را هم رفتیم. بعد که از تالار بیرون آمدیم ساعت ۱۱ بود. جلالی یکی از دانشجوهای افسری گفت همین جا بنشینید صحبت کنیم. الان برویم باید رژه بروید و … خلاصه نیم ساعتی نشستیم و بعد آمدیم یگان و رفتیم برای نماز.

کلاس بعد از ظهر دوباره در مورد قطب نما بود و این بار کار در شب.

شب نگهبان هستم در آسایشگاه یک. احسان طباخی مرخصی رفته است.

صبح بچه پلنگ‌وار دویدیم. خدایی‌اش خیلی شد و من نیز خوشحال از اینکه وسط جا نزدم. از خدمت تنها چیزی که به نظر من باقی می‌ماند همین ورزش است.

بعد از ورزش رفتیم کلاس آن هم‌کلاس آمادگی جسمانی. باید اعتراف کنم که خسته نشدم. قسمتی از کار را باید جفت پا از پله‌ها می‌پریدیم بالا که من نمی‌توانستم ولی این نتوانستن ناشی از خستگی نبود.

بعد آمدیم به یگان. تفنگ‌ها را دادند که نظافت کنیم. ساعت یازده بود، یازده و ده دقیقه که شد جیغ و فریاد که تا یازده و ربع جمع کنید، خلاصه نفهمیدیم که چطور سر هم کردیم این ژ-۳ را. بعد به سرعت وسایل گردان بلیات را جمع کردیم و خط شدیم و رفتیم به میدان صبحگاه. خط شدیم و خبر دار ایستادیم. آمده بودند از طرف فرماندهی نیرو. از پیمان سؤال کرد، یعنی فرمانده گروه سوم کمک‌های اولیه. او هم نسبتا خوب جواب داد و من در کنارش بودم ولی از من سؤال نکرد.

گروه تأمین دویدند دور میله پرچم حلقه زدند. فرمانده‌شان کارخانه بود و بدجور مسلط. برای ما که نمی‌شد همانجا تست گرفت مینی بوس و اتوبوس آورده بودند. سوارمان کردند و بردند زمین فوتبال، ۴ پنج نفر در زمین افتاده بودند. ما سه گروه کمک‌های اولیه پشت یک دروازه ایستادیم. گروه تخلیه، ۴ پنج نفر را آوردند بیرون البته به فواصل. یکی را که آوردند گروه ما یعنی گروه دوم به سرعت رفتیم بالای سرش. مصدوم سعید حریری بود. بازدید کننده هم آمد بالای سر ما. سعید گفت که یک پایم سوخته است. یک پایم شکسته است و تنگی نفس هم دارم. خلاصه تمامی بلایای عالم سرش آمده بود. گروه ما فقط زیلو داشت. نمی‌دانم امداد غیبی بود یا چیز دیگر که دو تا بیل پیدا شد و محمود عبدیان هم ملحفه به دست رسید. ملحفه ها را پاره کردیم و بیل‌ها را پایش آتل کردیم و با ملحفه بستیم. احسان طباخی هم یقه‌اش را باز کرده بود و دلداری‌اش می‌داد! بازدیدکننده گفت طرز بستن آتل اشتباه است ولی دکتر همراهش گفت نه درست است. سوختگی‌اش هم از یاد همه رفت خوشبختانه. خوب کار بلیات هم تمام شد و راحت شدیم.

با اتوبوس رفتیم و پیاده برگشتیم. بعد از ظهر تمرین رژه داشتیم و چند تا دستور جدید یاد داد جناب سروان صفایی. بعد از آموزش و بعد از شام رفتیم با احسان طباخی به حمام چهل دوش. شب را راحت خوابیدم.

ساعت تقریباً ۵ و نیم عصر بود یک روحانی و یک ستوان یک از عقیدتی آمدند در آسایشگاه و از بچه‌ها در مورد همه چیز سؤال می‌کردند. بچه ها هم به شدت از ۳ تا دانشجوی افسری شکایت کردند .