شرکت در یک سال اخیر خوب کار نکرده. یکی از مشتریان‌ِمون ۱۳۰ میلیون پول رو برداشت و رفت. جدای از این به خاطر قطع همکاری‌ش افت درآمدی شدیدی هم داریم. در این مدت هر چه تلاش کردم دو تا شریکم رو به ادامه کار امیدوار کنم، موفق نشدم. گفتم پول ما حروم نبوده، برای بهبود کسب و کار همراه نمی‌شید لااقل خودی تکون بدید، تلاش کنید تا این پول رو زنده کنیم. نه تنها کاری نکردند که از روز اولی که طرف رفت تا همین لحظه می‌تونم تعداد حضورشون در شرکت رو با انگشت‌های یک‌ دست بشمرم! منطق‌شون هم اینه که ما سودمون رو بردیم و این ۱۳۰ تومن ضرر در اضافه‌ی سوده و نه ضرر در سرمایه! هر چی براشون روضه می‌خونم که «بله! این منطق شماست که گوشی‌تون رو ساعت دو بعد از ظهر خاموش می‌کردید و ساعت ده صبح فردا توی شرکت روشن می‌کردید نه من که برنامه‌نویس اختصاصی‌ش شده بودم، پنج سال یه مسافرت بی‌دغدغه نرفتم، در مترو و BRT که بودم جواب این آدم رو می‌دادم، شب جوابش رو دادم، زیر دوش حمام استرس تماس این فرد رو داشتم که باعث رنجشش نشم و آسیبی به کسب و کار نخوره. تمام این کارها رو من کردم و شما هم در سود حاصله شریک بودید. ولله که اون ۱۳۰ میلیون تا جایی که عقلم می‌رسه برای من یکی حروم نیست!»

شش ماه اول هر روز به شرکت می‌رفتم و سعی در پیدا کردن راهی جهت بهبود کسب و کار داشتم ولی خوب در یک جمع چند نفره‌ی مخالف‌خون یه نفر نمی‌تونه کاری کنه. اگر موفقیتی حاصل بشه همه خودشون رو شریک می‌دونن ولی اگر خدایی نکرده شکستی متحمل بشی زخم زبون‌ها شروع می‌شه و هزار چیز برای توی سر زدنت پیدا می‌کنن. اگر خدایی نکرده این شکست جنبه مالی هم داشته باشه که دیگه واویلا. اینه که جسارت انجام کار رو از آدم گرفتن. در شش ماه دوم دیگه دفتر نرفتم و کارهام رو از راه دور انجام می‌دم. کج‌دار و مریز جلو می‌ریم تا ببینیم کارمون سرانجام به کجا می‌کشه.

شش سال گذشته هیچ وقت مخالفتی با همکارم نداشتم. همیشه تمام تدابیرش رو تایید کرده و پسندیده بودم، ولی دیروز جلوش ایستادم و نه گفتم و فهماندمش که دلخورم و خسته‌ام کردن.

یه مبلغی توی حساب شرکت است که دیروز همکارم گفت تقسیمش کنیم. مخالفتی نکردم. ولی درخواستی ازم کرد که باعث راه افتادن گفتگویی شد. من هم شکایتم رو متوجه همکار سوم کردم و چیزهایی گفتم که می‌دونه مخاطب اون‌ها خود او هم هست. گفتگو با سوال او شروع شد و تقریبا این گونه بود:


- درصد همکار دیگه‌مون رو چقدر بریزیم؟

+ همونقدر که سهمشه.

- ولی ممکنه که ناراحت بشه. من می‌گم یک مقدار درصدش رو بیشتر در نظر بگیریم.

+ من در یکسال گذشته لااقل شش ماهِش رو می‌رفتم شرکت و تلاش می‌کردم که کسب و کار رونق بگیره. رفیق‌مون هم می‌خواست بیاد و تلاش کنه. از طرفی با توجه به تخصص  هر کدوم از ما که ما رو دور هم جمع کرد و شرکت رو تشکیل دادیم زنده کردن اون ۱۳۰ میلیون وظیفه‌ی اون بود. چه کاری انجام داد و چه تلاشی کرد؟ حالا من چرا باید ضرر مضاعف بکنم که اون دلخور نشه؟

-ولی یکسال گذشته حقوق ندادیم بهش.

+ خوب من هم حقوق نگرفتم . خود من چند بار به شما گفتم که دارم سود بانک می‌خورم. چند بار گفتم حس خوبی از زندگی کردن با سود بانک ندارم؟

- حق کاملا با توئه و من جوابی ندارم که بدم ولی بیا هر کدوم از سهم خودمون فلان مبلغ رو کم کنیم و به اون اضافه کنیم.

+ مبلغی که شما می‌فرمایید سود سه ماه شرکته. یعنی من سه ماه دیگه باید بدوم تا این بذل و بخشش رو جبران کنم! اون هم تازه به شرط این که شرکت سه ماه دیگه هنوز وجود خارجی داشته باشه!

- مبلغی که باید برای هر کدوم واریز کنیم رو گرد می‌کنم و خرده رو به سهم اون اضافه می‌کنم. موافقی؟

+ نه. اون ۶۰۰ تومن پول پر کردن یه دندونه.شاید قبلا خیلی رقم بالا و ارزش‌داری نبود ولی الان حاضر نیستم حتی یک ریال خسارت بدم به خاطر آدمی که در یکسال گذشته یک قدم به نفع من و خودش و شرکت برنداشته. نگران کاهش درآمدش از شرکته؟ می‌خواست خودی تکون بده و همراه بقیه بشه. من اون قدر پول ندارم که بخوام رضایت افراد رو با پول به دست بیارم.

- نمی‌خوام توی معذوریت بذارمت. حق داری.


و این بود گفتگوی او با همکارش که منم. همکاری که در پنج سال از همکاری در مقابلش چون و چرا نکرد و همیشه موافق تمام نظراتش بود.

امروز آخرین جلسه‌ی ترمیم دندون‌هام بود. روکشِ دندونِ آسیای پایین سمت چپ رو چسبوند و تموم شد. دندون‌ها به خرج افتادن و شاید تا چند سال دیگه جاهای دیگه هم اضافه بشن. به زبون بی زبونی می‌گن «هوشیارباش که زمان می‌گذره و باقی عمر رو‌ دریاب.»

فکر می‌کنم این قصه از مثنوی مولویه که «روزی صاحبخونه به خونه‌ش می‌گه هر وقت خواستی خراب بشی به من خبر بده! یه روز یک‌دفعه خونه خراب می‌شه و صاحبخونه رو حسابی گرفتار می‌کنه. با عصبانیت به خونه می‌گه مگه قرار نشد وقتی خواستی خراب بشی به من بگی؟ خونه می‌گه دیگه چطوری بهت بگم؟! سقفم چکه کرد، اعتنا نکردی، گچ سقفم ریخت اعتنا نکردی، کاه‌گل سقفم اومد پایین اعتنا نکردی. این‌ها همه من بودم که بهت می‌گفتم می‌خوام خراب بشم و تو توجه نکردی!»

واقعا هم همین طوره. باقی عمر رو دریابم.

متاسفانه هواپیمای ATR شرکت آسمان که امروز صبح از تهران به یاسوج پرواز کرده بود سقوط کرد. گویا پنج صبح می‌پره و در حدود ساعت شش از صفحه‌ی رادار ناپدید می‌شه.

ساعت ده و نیم بود که خبرگزاری فارس خبر ناپدید شدن و اندکی بعد خبر سقوط آن را مخابره کرد. اول با شیطنت اعلام کردند که «یک هواپیمای ATR پسابرجامی سقوط کرد» هر چند خیلی سریع روشن شد که هواپیما ۲۵ سال سن داشته و بعد از مدتی زمین‌گیری، تعمیر اساسی شده و دوباره به پرواز دراومده.

یاد روزهایی افتادم که دولت مشغول مذاکره با بوئینگ و ایرباس و ATR بود. تندروها در کشور چه بلوایی که راه نینداختند! مدام صحبت از این بود که «شما به جای اشتغال برای جوانان ایرانی، اشتغال برای جوانان اروپایی و آمریکایی درست کردید!» در کشوری که هر از گاهی یک هواپیما سقوط می‌کنه وقیحانه مدعی بودن «خرید هواپیما اولویت صدم کشور هم نیست.» و به طعنه می‌گفتن «بچه‌مون ازمون پرسیده بابا ما هم می‌تونیم سوار این هواپیما بشیم؟!» روحانی در مصاحبه‌ها و سخنرانی‌هاش مثل اینکه باید برای یه «کودک‌سال» توضیح بده می‌آمد و می‌گفت «با این هواپیماها مشهد می‌رید، کربلا و سفر حج می‌رید و ...» تا این احمق‌ها کمتر فشار بیارن و دست به خراب‌کاری نزنن.

امروز که هواپیما افتاده همون‌هایی که مخالف برجام بودند و خرید هواپیما را اولویت صدم کشور هم نمی‌دونستند شرم‌آورانه می‌گن «پس کجا رفت نتایج برجام و ایمنی پروازها!» عاشق سر و صدا هستن و افشای دروغ‌ها هیچ اهمیتی براشون نداره.  بعد از این که سن هواپیما و فرسوده بودنش فاش می‌شه خیلی راحت دروغ دیگه و ابزار فشار دیگه‌ای می‌سازن.

این صحبت‌ها جای ۶۶ جان‌باخته‌ی این سانحه رو برای خانواده‌هاشون پر نمی‌کنه. پشت سوگواری‌های پر سروصدای فضای مجازی هم هیچ عمقی نیست. بیشتر به سروصدای یک مشت دیوانه شبیهه! به سرعت سر برمی‌کنه و به سرعت فروکش و هیچ نتیجه‌‌ای گرفته نمی‌شه و هیچ تجربه‌ای که مفید به حال اجتماع باشه و باعث بلوغ رفتار مردم در شبکه‌های مجازی بشه اندوخته نمی‌شه. از حال و احوال حاکمیت هم که البته بی‌خبرم. نمی‌دونم آیا باعث می‌شه در امور مربوط به زندگی و امنیت مردم رقابت رو کنار بذارن یا نه. خدایا برای این کشور و این مردم خیر بخواه!

توئیت

اما سر ظهر این توئیت به‌همم ریخت. جمله آخر آتشم می‌زنه و نمی‌تونم حسی رو که دارم بنویسم و اشک به چشمم می‌دَوِه. پیش مامان نزدیک به آبروریزی بودم ولی خودم رو با سرفه‌ و القای سرماخوردگی جمع کردم. حس یه بهت در این بچه‌ ست. هنوز مرگ رو درک نکرده و خیلی هم زوده که درک کنه و البته یه عمر باید با این سانحه که پدرش رو ازش گرفت زندگی کنه. شاید در همون لحظه تصمیم گرفته کاری بکنه و بعدها برای باباش تعریف بکنه! و البته یه معصومیت فوق‌العاده و در عین حال شاید یه درماندگی هم در حرفش باشه. شاید هم معصومانه به عدالت باور داره و فکر می‌کنه عدالت پدرش رو براش میاره. گفتم‌ که! نمی‌تونم توضیح بدم. می‌ترسم که بیشتر بنویسم. این موقعیت، جای شعر گفتن و ادبی بافتن نیست. ولی حرفش در اون لحظه ویرانم کرد.

چرا در حالات اون پسرک ریز شدم؟ من هم پدرم رو از دست داده‌ام. البته نه در حادثه. شاید به علت این که تجربه زندگی بعد از پدرم رو داشتم به خودم جرات دادم در مورد او بنویسم.

خدایا! ساکنِ دلِ این دوست ندیده‌ام شو و مصیبت دیدگان این فاجعه را صبر ارزانی دار!

با سلام کردن هیچ مشکلی ندارم و در خیلی مواقع پیش‌قدم این سنت پیامبرم! لبخندی دوستانه می‌زنم و سلام می‌کنم و یا جواب سلام می‌دم و اگر دست بدیم به گرمی دستش رو می‌فشارم. کوچیک و بزرگ هم نداره. گاهی که فاصله‌ای چند ساعته بین دیدارمون می‌افته تجدید سلام می‌کنم. یک بار کسی بدون اینکه بدونه من طرفدار این شیوه‌ی رفتارم گفت بعضیا مثل دهاتی‌ها هر بار همدیگه رو می‌بینن سلام می‌کنن و من بهش گفتم «خُب بهتر از اینه که مثل گاو همدیگه رو نگاه کنن!»

فقط یک استثناء وجود داره و اون هم یکی از همسایگان‌مون در بلوک مجاوره! بنده‌ی خدا اصلا آدم بدی نیست ولی نمی‌دونم چرا شانزده سال پیش که اومدیم به خونه‌ی فعلی‌ به نظرم «لات و لوت» اومد و بهش سلام نکردم که نکردم!

بنگاه املاک داره و محل کارش هم توی همین محله‌ست. سر کار می‌رم می‌بینمش! از سر کار میام می‌بینمش! خرید می‌رم می‌بینمش! هیچ راه گریزی ازش ندارم. هر بار باید خودم رو به چیزی مشغول کنم تا از کنارش بگذرم. اگر توی خیابون و فضای باز باشه، از دور که ببینمش می‌رم سمت دیگه و با فاصله ازش می‌گذرم و اگر زمان برای این‌ کار نباشه چند قدمی که باهاش فاصله دارم سریع از سرِ شونه‌هام، نگاهم رو میخ‌کوب می‌کنم به چیزی، مثلا توجه‌ام به چیزی جلب شده و همون جور از کنار طرف می‌گذرم! اگر هم در فضایی به عرض «کوچه‌ی آشتی‌کنان» قرار بگیریم نگاهم رو می‌ندازم زمین و نزدیک‌هاش که رسیدم دست می‌برم به یقه‌ی لباسم و مشغول ور رفتن با یقه‌م می‌شم، مثلا دارم مرتبش می‌کنم! و این جور از کنارش می‌گذرم.

یه مرد معمولیه. این روزها که نگاهش می‌کنم ظاهرش کاملا معقول و مناسب یه مرد چهل و چند ساله‌ست. پرکار و مردم‌دار. اگر بهار و تابستون باشه مدام توی باغچه‌ی جلوی بلوک‌ مشغول ور رفتن با درخت‌ها و آب دادن اون‌هاست. توی باغچه، آلاچیق ساخته و زیرش میز گذاشته و چند کُنده‌ی درخت به عنوان صندلی دور میز چیده. همین چند هفته‌ی پیش که برف نسبتا سنگینی اومد دیدم‌ یه چوب بلند دست گرفته و چند تا از جوون‌ها رو هم به کار گرفته و داره برفِ رو شاخه‌ها رو می‌ریزه تا درخت‌ها سبک بشن. یک مسئولیت‌پذیری‌ فوق‌العاده از یک شهروند بی‌ادعا که واقعا تحت تاثیرم قرار داد.

توی سه سال اخیر چند بار اقدام به گرفتن سلام از من کرده! شاید توهم توطئه باشه ولی فکر می‌کنم گرفتن سلام از من رو برای خودش یه پیروزی می‌دونه! یه بار از کنارش رد شدم. با صدای بلند گفت «سلامٌ علیکم»! چاره‌ای نبود، آروم گفتم سلام و گذشتم. یک بار دیگه هم جایی سلام کرد که به فاصله کمی از من ، چند نفر آشنا‌ هم ایستاده بودن. وانمود کردم که مثلا با اون‌ها بودی و سریع جیم شدم.

حقیقتا این وضعیت برام به صورت یه «چالش منطقه‌ای» در اومده! طوری که هر بار توی محل قدم می‌زنم هیچ بعید نیست که باهاش روبرو بشم. و هر حیله و نیرنگی بزنم باز هم دردی از خودم دوا نمی‌کنه. احساس خجالت و شرمندگی باهات می‌مونه. پایان دادن به چالش کار ساده‌ایه ولی چیزی که سختش می‌کنه شانزده سال پافشاری بر کار اشتباهه. این که اگر فردا بهش سلام کنم طرف پیش خودش نمی‌خنده که «این چطوری خواب‌نما شد و به فکر سلام و جواب سلام افتاد؟»

ولی این رسم غلط رو می‌شکونم. شاید خیلی زود!

حدود ساعت چهار صبح بود که خوابیدم . «علی کریمی» در برنامه نود با «ساکت» مناظره می‌کرد. اخبارش رو از توییتر دنبال می‌کردم. قاطبه‌ی مردم طرفدار علی کریمی بودن و با مناظره سال ۸۸ «میرحسین» و «احمدی‌نژاد» مقایسه‌ش می‌کردن. یه جوگیری تمام عیار!

علی کریمی با توجه به استعداد فوق‌العاده‌ای که داشت نهایتا می‌تونم بگم یه بازیکن متوسط از آب در اومد. فردی به شدت تنبل که هیچ کاری رو تموم نمی‌کنه. کاملا برعکس علی دایی. دایی استعدادی نداشت. پنج متر هم نمی‌تونست توپ رو حمل کنه ولی با پشتکار زیاد بازیکن فوق‌العاده‌ای شد.

کریمی در صحبتهاش به کی‌روش و قرارداد و مرخصی‌ها و مربی‌هایی که با او کار می‌کنن تعریضی داشت. کی‌روش هم با پیامکی که به فردوسی‌پور زد جوابش رو داد و coward خطابش کرد. عادل این لغت رو «بزدل» ترجمه کرد. انگلیسی من زیاد خوب نیست ولی شاید می‌شد coward رو «ترسو» ترجمه کنه. این حرف باعث یه سری حملات به کی‌روش هم شد.

کریمی نماد خشم فروخفته مردمه. هیچ تدبیر و کارآمدی‌ پشت این نماد نیست ولی مردم به خاطر نفرت از طرف مقابل پشتش متحد می‌شن. تمام ضعف‌هاش رو توجیه می‌کنن و حتی بزرگترین نقطه قوت طرف مقابل که حفظ و اختیار دادن به کی‌روش و البته نتیجه گرفتن ازو باشه رو به شدت تخریب می‌کنن.

به علت شرایط نه چندان جالب اجتماعی مملکت، ایران کشور امتیازات مفت شده. طرف کم‌کاری و عدم توانایی در زمین فوتبال رو با یه اظهار نظر در مورد «حضور زنان در ورزشگاه» جبران می‌کنه و یه امتیاز درشت و مفت به کیسه خودش می‌ریزه و مردم یادشون می‌ره که سال‌ها بزرگترین درخواست‌شون از کی‌روش عدم دعوت از او به تیم ملی بوده! بسیاری از افرادی که قهرمانان ما شناخته می‌شن نه بخاطر «متن کار» بلکه به خاطر «حاشیه‌های کار» معروف و بزرگ شدن.

اگر احتمال سقوط فعلی‌مون ۵۰ درصد باشه با انتخاب امثال علی کریمی ۱۰۰ درصد میشه و متاسفانه حتی چهره‌های مدعی هم متوجه توخالی بودن چنین افرادی نیستن و یا بخاطر نفرت از طرف مقابل خودشون رو به تجاهل می‌زنن. علی کریمی و مناظره دیشب اصلا مهم نیست ولی وضعیت صحنه به طور کلی ترسناکه!

می‌ترسم نه برای فوتبال بلکه برای کشور!

وقت زیادی از شبانه‌روز پی‌گیر اخبار مملکتَم. از کشور چیزی عاید ما نشد ولی غصه‌ش رو زیاد خوردیم. این جمله گویا از «محمد اسلامی ندوشن»ست که میگه «اگر نمی‌تونید برای ایران کاری کنید لااقل غصه‌ش رو بخورید» و من واقعا غصه‌ی این کشور رو زیاد می‌خورم. خدا عاقبت ما و این کشور رو بخیر کنه. تمامیت ارضی‌ش رو حفظ و مردمانش رو شادمان کنه.

هیچ وقت عضو سازمانیِ هیچ گروه و دسته‌ای نبودم. منتی نه به سر کسی دارم و نه حتی به سر خودم. روحیه‌ی من اجتماعی نیست. نمی‌تونم عقاید خودم رو نادیده بگیرم و با یه گروه جلو برم. البته آرمان‌گرای گوشه نشینی هم نیستم. به گروه‌هایی احساس نزدیکی می‌کنم. عقایدشون رو مفیدتر به حال کشور می‌دونم. بهشون رای می‌دم و بعضی وقت‌ها هم حساب‌گری می‌کنم و همراه کسانی می‌شم که خسارت کمتری بار می‌آرند! گذشته‌ای که بر کشور رفته رو یادمه. زود از اصلاح امور خسته نمی‌شم و شرایط کشور و فشارهای موجود روی رئیس‌جمهور رو درک می‌کنم. اگر قولی رو نتونه عملی کنه به تمسخر و نومیدی روی نمی‌آرم و کارهای کرده‌ش رو کوچک نمی‌شمرم.

خیلی اهل شبکه‌های اجتماعی نبودم. جز یکی دو ماه هیچ وقت در فیس‌بوک حضور نداشتم. اون یکی دو ماهه هم به خاطر کسب اطلاع از یکی اونجا بودم! دو ماهی رفتم کلوب. اونجا در جمع دوستانی شعردوست دراومدم. شعر پست می‌کردن و شجریان به اشتراک می‌ذاشتن. چند وقتی بودم و بی‌خبر خارج شدم. در اینستاگرام هم یه عکس گل گذاشتم و بعد اَپِش رو از تبلت و گوشی پاک کردم. اظهار مداوم «خوشبختی» و «باحالی»یِ ساختگی به نظرم خیلی احمقانه اومد. فضای من نبود.

ماهیت توئیتر فرق داشت. جای کسب خبر بود. هر پست، اول ۱۴۰ کاراکتر و بعد ۲۸۰ کاراکتر شد. مطلب رو می‌بایست مختصر و مفید بگی.  البته چند بار از این فضا هم فاصله گرفتم ولی باز برگشتم. چهره‌های سیاسی مورد وثوق جامعه اینجا هستن. جناح‌های مختلف هم هستن و اگر پیگیری کنی می‌تونی تا حدودی بفهمی در سر هر کسی چی می‌گذره.

اما توئیتر، دیگه توئیتر سابق نیست. این روزها همه شدن وابسته. فهمیدنش هم ساده‌ست. چند وقتی که توئیت‌هاشون رو بخونی می‌فهمی کی فردی توئیت می‌کنه و کی سازمانی. یه گروه وابسته به سازمان‌های جمهوری اسلامی، یه گروه سلطنت‌طلب، یه گروه مجاهد. تا دلت بخواد اکانت‌های فیک و یه شبه مثل قارچ درمی‌آن و همه در حال فحاشی. افراد مستقل و شناخته‌ شده با هر اظهار نظری زیر ضرب فحاشی کاربران فیک می‌رن به طوری که همین دو روزه لااقل دو نفر اکانت‌شون رو بستن و رفتن و بسیاری رو خوندم که در فکر ترک توئیترند.

فضای توئیتر خراب شده و این فضا در صورت تداوم قابل تحمل نیست. اگر «سازمان‌یافته‌»ها نرن که نخواهند رفت سرنوشتی بهتر از «بالاترین» در انتظار توئیتر نیست. «مجاهد‌»ها و «سلطنت‌طلب‌»ها عملا «بالاترین» رو نابود کردند.

سرگرم ذخیره‌ی محتویات و‌بلاگم در سال‌های ۸۱ و ۸۲ و ۸۳ از آرشیو اینترنت شدم. گوگل کروم یه پلاگین داره که از کل صفحه عکس می‌گیره. ثبتیات روزانه‌م که برای حدود ۷۰ روز از سال ۸۱ بود و در قالب پنج صفحه و به صورت دستی کد‌نویسی کرده بودم رو راحت ذخیره کردم ولی چون آرشیو وبلاگم به صورت هفتگی بود ، وسطش حوصله‌م سر رفت و دست از کار کشیدم. بعدا بقیه رو هم ذخیره می‌کنم.

این وسط یه چیزی هم پیدا کردم. سال ۸۱ بعد از فوت بابا آقای کاویان شد رئیس مدرسه و ما براش یه لوح به عنوان تبریک و یادگاری بردیم. اون روزها تازه با HTML آشنا شده بودم و هر کاری که بهم می‌دادی در قالب صفحه وب و با کدهای HTML می نوشتم! وظیفه‌ی تهیه این لوح با من بود و بعد از گرفتن متنش از بقیه، این رو درست کردم و بعد بردم انقلاب و پرینت رنگی گرفتم. چیز فوق‌العاده آبرومندی دراومد.

بابا و همکارش

زندگی کم‌کم به آدم‌های روراست یاد می‌ده اگر دغل‌باز نمی‌شن لااقل هر راستی رو هم به زبون نیارن. کاملا در مورد خودم صدق می‌کنه و دارم از این تجربه‌ی جدید لذت می‌برم.

ساده‌ست! حوزه‌ای فقط برای خودت داشته باش.

آمدم به این جا. گرچه من بنویس نیستم! قالب وبلاگ بر مبنای قالب‌های قدیم بلاگره. یک مقدار سر و سامون دادم بهش و البته باید رنگش رو هم عوض کنم. تیره است و من رنگ روشن دوست دارم. زدم وبلاگم در بلاگفا رو حذف کردم. مغزم داشتن چند تا صفحه رو نمی‌کشه!

ساعت ده صبح فِلَشَم رو برداشتم و رفتم خونه‌ی خودم. پنج‌شنبه است و خیالم تقریبا از کار راحت بود. به قصد دیدن فیلم رفته بودم و کتابی برای خوندن نبردم.  به محض رسیدن فلش رو به تلویزیون زدم و به تماشای  «هامون» نشستم. کارگردانی شده‌ توسط «داریوش مهرجویی» و بازی «خسرو شکیبایی» و «بیتا فرّهی»، محصول سال ۱۳۶۸.

آدم «فیلم‌بین»ی نیستم. اصلا به طور غیرطبیعی «فیلم‌نبین» هستم. شاید آخرین چیزی که همراه بقیه به طور کامل دیدمش «امپراتور دریا» بود و آن هم سال ۱۳۸۷. یادم نمیاد که CD بود یا DVD ولی هر چی بود ۱۶، ۱۷ حلقه بود و همراه بقیه شبی چند قسمت نگاه می‌کردم. بعدها «جومونگ» رو دانلود کردن و بعدش هم «امپراتور بادها» که من هیچکدوم رو نگاه نکردم. گذشت زمان و عوض شدن ذائقه‌ فیلم اهل خانواده هم نتونست من رو وادار به فیلم دیدن کنه.

چند وقت پیش که تعرفه‌های اینترنت عوض شد و اوضاع اینترنت ADSL خونه بهتر شد، آخر قرارداد ماهانه دیدم حجم خیلی زیادی از اینترنت باقی مونده، به همین خاطر برای تموم کردن حجم افتادم به دانلود فیلم‌های ایرانی. خیلی دانلود کردم. دانلود یه گیگ تقریبا یه ربع طول می‌کشه که زمان خیلی کمیه، بهمین خاطر من هم فقط نگاه به فیلم می‌کردم و اگر کارگردان و یا بازیگرانش رو می‌شناختم دگمه دانلود رو می‌زدم!

تعریف کردن از «هامون»، بازیگرها و دیالوگ‌هاش به یه جور «ادا‌ بازی» تبدیل شده و به همین خاطر از مدت‌ها قبل دوست داشتم این فیلم رو ببینم. نه اینکه من هم ادا دربیارم، برای اینکه بفهمم بقیه در مورد چی حرف میزنن. دیدم. حس اولیه‌ام عدم خستگی بود، اینکه متوجه گذشتن دو ساعت زمان فیلم نشدم. ولی احساس می‌کنم باید یک یا دو بار دیگه هم فیلم رو ببینم تا بتونم داستان فیلم رو برای خودم حلاجی کنم، تا ببینم می‌تونم برای سیر حوادث دلیل معقولی ببینم و اینکه آیا داستان فیلم «شعارزده» نیست. به هر حال تجربه‌ی خوبی بود.

باز هم فیلم خواهم دید و باز هم اینجا خواهم نوشت. فیلم بعدی لیستم «لیلا»ست. تا چه پیش آید!

ساعت شش‌ و نیم (چهارشنبه ۱۸ بهمن) وقت دندون‌ پزشکی داشتم. مطابق همه‌ی قرارهام در زندگی‌ زودتر رسیدم. دور تا دور اتاق انتظار نشسته بودن. تا ساعت هشت‌ و ربع نوبت من نشد و جالب اینکه بعد از ورود من به مطب برخلاف روال گذشته غیر از یک نفر مراجعه‌کننده‌ی دیگری نیومد! کارها می‌تونست سریع‌تر پیش بره ولی یه پسر جوونی بود که دکتر با راه‌انداختن هر مریضی اون رو به داخل فر‌ا‌میخوند و مشغول به درمانش می‌شد. اینجوری اگر چهار نفر جلوی من بودن شما انگار کن هشت نفر بودن. بعدا که دکتر داشت دندونم رو برای روکش قالب‌گیری می‌کرد متوجه شدم از بستگانشه و در صف اعزام به خدمت سربازی و اینکه «بره آدم شه و برگرده».

ساعت هشت و ربع نشستم زیر دست آقای دندون پزشک. در دهه پنجاه زندگیه. یکی از دفعات قبل با یه مریضش که صحبت می‌کرد سنش رو گفت و ما توی اتاق انتظار شنیدیم. سر حال و صمیمی با صحبت کردنی آرام. از این‌هایی که تا حالا قند توی دلشون آب نشده. همون شخصیتِ رفتاری که من دوست دارم باشم ولی نیستم. زن دکتر هم توی اتاق بود. قبلا چند بار توی مطب دیده بودمش. گرچه هر دو همسالند ولی مَرده جوونتر مونده. شاید هم به خاطر آرایش زیادی که می‌کنه باعث شده که مَرده رو جوونتر ببینم.

امروز جلسه اول از سه جلسه‌ی لازم برای روکش کردن دندان آسیای سمت چپ پایینم بود. دور دندان را تراشید و بعد قالب گرفت. دندان عقلم را هم که پریروز ترمیم کرده بودم و یک مقدار بلند بود و اذیتم می‌کرد را هم مقداری تراشید. الان خیلی بهتر شده. جلسه بعدی برای «پرو» و جلسه بعد هم نصبش ان‌شاءالله.

فونت وبلاگ رو به «وزیر» تغییر دادم. یقینا زیباترین قلم فارسی است که تا حالا دیدم.

یه فروشگاه پر ترافیک پیدا کردیم و درخواست‌های اولیه‌اش را اجابت کردیم! ان‌شاءالله زمان رونق کسب و کار برسه. یک سال کم ترافیک رو سپری کردیم ولی مشمول لطف خدا بودیم و الحمدلله کسب و کار «کج دار و مریز» جلو رفت.

اَپ بلاگر رو نصب کردم و این تست رو انجام می‌دم. الان منتظر کنفرانس مطبوعاتی روحانی هم هستم. یک ساعت پیش رفتم به ماشینم در پارکینگ سر زدم و بعد رفتم خانه‌ام و نماز خواندم و سریع برگشتم. آنتن تلویزیون درست نیست اونجا و اینترنت هم ندارم که مثلا از «آیو» بتونم تلویزیون ببینم.

خوش به حال این دندون‌پزشکی که من می‌رم پیشش! من یکی تا حالا دو تومن پیاده شدم. دیروز که اونجا بودم برای بعد از عید وقت می‌داد، این‌قدر مراجعه‌کننده داره.