نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
امروز صبح دكتر و حاج احمد و آقا پرويز رفتند محضر براي امضا چند سند. من هم براي صفحه هاي وبم تگ "متا" را اضافه كردم؛ حالا يه موتور جستجو رفت يه چيزي رو بگيره از اين سايت ما.
ساعت 1 رفتم دانشگاه. برنامه سازي داشتيم. ساعت 6 و نيم كه در خانه بودم عمه عذرا با حاجي و دوتا دختر هايش با خاله زهرا و حاج قدرت در خانه بودند. همان موقع هم حاج احمد و حاج قدرت و دكتر حاضر شدند كه بروند جاده قم براي سنگ خاك بابا اقدام كنند. من هم چند تا ايميل نوشتم كه وقتي رفتم آنلاين بفرستم براي دعوت به آمدن به اين سايت كه الان داريد در آن گذران وقت مي كنيد.
راستي صبح يكسر رفتم خانه عزيز. مهتابي اش خراب بود هر چه كلنجار كردم درست نشد كه نشد
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
امروز صبح دكتر رفت بيمارستان. من هم نشستم سر كامپيوتر. قالب وبلاگم رو تو پرشن بلاگ عوض كردم. آدرس همين سايت رو هم توش اضافه كردم {http://geocities.com/aryoo_ir}
تا ساعت 2 سر كامپيوتر بودم. يادم رفت بگويم كه ساعت 9 رفتم از چند تا سند فتوكوپي گرفتم. بعد هم رفتم دنبال حاج احمد كه بريم محضر. مثل اينكه يك جا رو امضا كرده بوده جاي ديگر را انگشت زده كه ديدم دارند با فاطمه خانم دم مجتمع بهزيستي بر ميگردند. رفته بودنو و درست كرده بودن.
ساعت 3 رفتم دانشگاه. آمار و احتمال داشتيم. استاد دو خط گفت ديدم رنگ خودكار تموم شد. همين طور نشستيم به گوش كردن. يكي از دوستام"آقاي ظروفي" هم يكساعت بعد از كلاس آمد. از من پرسيد كه چي ها رو درس داد. خودكار رو نشونش دادم گفتم رنگ خودكارم تموم شده تو كلاس نبودم(توجهي به كلاس نداشتم) گفت بهتر از مني كه اصلا خوكار نياوردم! گفتم بچه فرهنگي ها ازين بهتر نمي شوند .خنديد.آن تراكت كه داد استاد ازش اجازه گرفتم آمدم خانه. جلوي در عمه رقيه را ديدم كه داشت از خانه ما مي رفت. سلام و احوالپرسي كرديم و رفت. همين الان هم كه ساعت 8 و يك دقيقه بعد از ظهر است خاله زهرا و حاج قدرت آمدند اينجا.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح با دكتر نشستيم پاي اينترنت غزل مولوي رو پيدا كنيم كه ميگويد
زخاك من اگر گندم برآيد{ / }از آن گر نان پزي مستي فزايد
البته نصفش را بلد بوديم مي خواستيم روي خاك بابا بنويسيم كه البته پيدا نكرديم يك جا گفت بيا بخر ديوان شمسو، گفتم بي يخ !ببخشيد من آدم بي تربيتي نيستم ولي اين يكي رو از دوران بچگي به ياد دارم و توي ضمير ناخودآگاهم ثبت شده است .
بعد از اتمام كار با اينترنت رفتم دنبال خريد خيار و گوجه فرنگي .
الان كه تا به اينجا را نوشته ام ساعت 11 صبح است بايد بنشينم پاسكال بخوانم كه دوباره نيفتم كه چنين نمي كنم.
ساعت 7و 30دقيقه است البته بعدازظهر. ساعت 1 رفتم دانشگاه از سر بالايي كه مي رفتم بالا ديدم استاد هم دارد مي رود بالا همراهش نشدم و پشت سرش رفتم. ساعت 3 بود. گفت تو گروه كار دارم نيم ساعت بعد برميگردم. نيم ساعت گذشت ديديم استاد كلاسو دودر كرد و با رفيقش رفت از سر پاييني پايين. ما هم آمديم آزادي خانه ي خاله. يه فرم بود گرفتم. يك كتاب شعر هم از معيني كرمانشاهي داد براي شعر سر خاك بابا. گفتم خاله كاري كردي تمام شعر هايي كه جمع كرده ايم بريزيم دور از شعرهاي اين بنويسيم. اسم كتابش هم بود "اي شمع ها بسوزيد" خدا وكيلي توي اين دنيا نه عموي درست و حسابي داريم نه دايي ولي اين خاله ام چيز ديگريست. بعضي وقت ها كه فكر مي كنم مثل بقيه ملت نيستيم ياد خاله مي افتم آرام مي گيرم .{🤦♂️}
آمدم خانه. خاله اعظم هم ساعت 5 و نيم بود كه آمد. يادم رفت صبح كه قسمت اول خاطراتم را نوشتم بنويسم هم اكنون عمه عذرا هم اينجاست.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح رفتم دانشگاه. آمار و احتمال داشتيم. به دل بابا موند ما يك روز كامل بريم سر كلاس ولي اين يارو ساعت 8 كه مي آيد سر كلاس تا خود ساعت 12 درس مي دهد و حيف كه بابام نديد من ميرم درست حسابي دانشگاه. به هرحال ساعت 1 خانه بودم.
ساعت 6 هم {رفتم} انقلاب كارت اينترنت بگيرم يك خورده به وضع سايتم و وبلاگم توي پرشن بلاگ رسيدگي كنم. سايتم را كلا ريختم توي آريو آي_آر.خواستم انگليسي بنويسم توي اين محيط نمي شد.
شب دايي نبي و زنش آمدند. من اصلا جلو نيامدم تا وقتي كه رفتند.
آقاي احمدي دوست بابا هم زنگ زد. گفت فردا مي آييم يك سر آنجا.
دكتر هم شب چند مرتبه تماس گرفت ديگر هيچ.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
امروز ساعت 11 آب گربار نوبت ما بود. مامان از صبح با خديجه ي خاله توي باغ بود سر پياز و وجين كردن آن. آب را دكتر گرفت. البته ما هم بوديم كنارش. توي باغچه هم آورديم و باغ انگوري يعني باغ انگور را هم آب كرديم. درخت هاي اطراف زمين ها را هم آب داديم. ساعت 6 بود كه مامان اينها به طرف تهران حركت كردند ما پسر ها هم كه با اتوبوس رضاي عمه نصرت يا به قول سجاد خاله( كه خيلي بي غيرت است و تهمت نابجا مي زند به پسر عمه ي من)با رضا واحدي آمديم تهران. البته از تفرش كه در آمديم ساعت 7 بود و در كنار خانه كه پياده شديم ساعت10.
عمه از تفرش غوره آورده بود تهران. كمك كرديم سه تايي و برديم خانه شان رسانديم. مامان اينها دقايقي بعد از ما رسيدند. ماشينشان چند نوبتي خراب شده بود.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح من رفتم قنادي شيريني گرفتم و بعد آمدم خانه. بعد از آن _چقدر نوشتم بعد_با دكتر رفتيم ترمينال جنوب و بعد هم حركت بسوي تفرش. خيلي دير رسيديم. ساعت 4 رسيديم تفرش. مامان و فايزه هم كه با خاله اينها آمده بودند خيلي زودتر از ما رسيده بودند.
امروز سال مشهدي ابراهيم شوهر عمه نصرت مرحوم است. فاتحه اي براي بابا خوانديم و ناهار مختصري و بعد هم رفتيم مجلس ختم كه توي مسجد بود. همه اش صحبت بابا بودآنجايي كه آمديم به قبرستان براي اينكه فاتحه اي بخوانيم همه دور خاك بابا جمع بودند حتي تمامي بچه هاي عمه نصرت.
سر خاك بوديم كه من فهميدم و شايد دكتر و كسان ديگر كه محمد عمه نصرت توي بيمارستان تفرش بستري شده؛ عمل هم رويش انجام شده. يه سينوس داشته. به هرحال همراه با جمعيت به خانه عمه نصرت رفتيم و جلو در خداحافظي كرديم و با حاج قدرت گشتيم توي باغ. بعد هم همگي دوباره رفتيم سرخاك بابا؛ تا آفتاب غروب كرد آنجا بوديم.
يادم رفت بگويم كه قبرستان با خانه ما تنها 10 قدم فاصله دارد و زمين هاي زراعي مان هم چند قدمي بالاتر ازقبرستان است و بابا دقيقا در كنار و بين خانه و زمين هايش آرام گرفته است .ماسر خاك بوديم كه دكتر و حاجي و فايزه رفتند ترخوران براي سنگ قبر ديدن و اينكه دكتر پسند نكرده بود و قرار است تهران سفارش بدهيم وبعد ببريم تفرش.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح ساعت 9 بود كه احسان رفت در را باز كند. من هم كه خواب بودم و چشم هايم بسته همانطور كه شرح دادم {سال ۱۴۰۳: کجا شرح دادم؟!} لحاف تشك را كول كردم و آمدم اتاق ديگر. عمه عذرا و حاج احمد بودند. من رفتم حمام؛ پيششان ننشستم. وقتي در آمدم رفته بودند. مامان گفت بهم كه برو ببين اين (به قول دوستم آقاي طاهري دوست چهار ساله دوران دبيرستانم ) كوپون ها وضعيتشون چطوره. من هم رفتم ديدم وضعيتشون خوب بود! قند بود و شكر. اولين بار توي عمرم بود كه چنين كاري كردم. قبلا نمي دانستم كي مي آورد و كي مي دهد بخوريم. عصباني هم كه مي شد بابا، مي گفتم آدم اينقدر براي انجام وظايفش منت سر بچه هايش نمي گذارد. حكايتي داشتيم ما. خدا رحمت كند بابا را. از دست من يكي كه راحت شد.
امروز رضاي عمه نصرن {نصرت} آمد دم خانه ي ما. تمام فك و فاميل هم كه مي خواستند بروند تفرش هم در خانه ما جمع بودند. آخر سر هم رفتند. از ما هم فرشته و احسان رفتند. ما بقيه هم فردا مي رويم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ yahoo-geocities
بعد از دو هفته و نيم دوباره وقايع نگاري ام را از سر مي گيرم؛ علت هم مرگ پدرم بود. درست است. بابا رفت بي آنكه من كوچكترين جوابي به نيكي هايش بدهم. بابا در بيمارستان عيوض زاده از اين دنيا كوچ كرد بي آنكه به من فرصتي دهد كه گذشته ي تاريك خودم را جبران كنم. بابا بعد از سي سال معلمي در حالي از دنيا رفت كه چند روزي به پايان خدمتش در آموزش و پرورش باقي بود. همواره مي گفت بعد از بازنشستگي به تفرش مي روم و ديدم وه كه چه بي طاقت بود و به انتظار آن نيز ننشست و در كنار پدر و خواهر خود آرام گرفت كه خود چنين خواسته بود؛ و من سعي در ناباوري آن چيزي را دارم كه همواره از آن مي هراسيدم : مرگ پدر، و دردناك تر از هجرت او، بر روي خاك ماندن منست. من كه در زندگي هيچگاه او را در آغوش نكشيدم و نبوسيدم و جانكاه ترين خاطره ام صداي مهربان بابا وقتي كه مي گفت :"آريو با من نمي جوشد..." لحظه اي كه باور كردم او را عاشقانه دوست مي دارم در بيمارستان لقمان اندك ساعتي بعد از سكته ي خانه افكن بابا بود وقتي از فشار درد ناله مي كرد كه هيچگاه پدر مقاوم خود را چنين نديده بودم و وقتي او را بوسيدم و او كه تنها جوابش نگاه بود كه بوي جدايي مي داد. جمعه 14 تير وقتي همه در ماتم بودند و بابا تازه ما را گذاشته و رفته بود گفتم آنجاي او از اينجا بهتر و مردمانش كساني اند كه به پاكي دل و صداقت باطن او ايمان و باور دارند. بابا رفت و من در سوگ او نشسته ام در حالي كه همواره با شفيعي بر سر خاك او حاضر مي شوم چرا كه روي آن را ندارم كه با او تنها برابر شوم. خدايش رحمت كند كه در آسمانها بزرگتر از زمين بود و از دست مولايش حسين سيراب كند كه در عطش و تب دنيا را بدرود گفت.