نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح ملت داشتند كار مي كردند من كه به قول بابام "بي عرضه پر مدعا" هستم اصلا نمي فهميدم اينها چه كار مي كنند. ساعت 1 و نيم ماشين از اورژانس ! عمو ابراهيم آمد و رفتيم ترمينال كه بياييم تهران . عمه عذرا و حاجي ماندند فردا آب آقاجون را بگيرند و بيايند.
خوب رسيديم تهران . سه ساعت و ده دقيقه شد . البته ساوه ديگر نگه نداشت . بچه ها دو دسته بودند كه يك دسته مي خواستند بروند خانه خاله و دسته دوم مي خواستند كه بياييم خانه خودمان و البته آمديم خانه خودمان . دكتر همان موقع رسيدن رفت سر كار.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
ديشب خاله زنگ زده بود بگويد كه ماشينشان خراب شده به همين دليل امروز همگي با اتوبوس به تفرش رفتيم. سه تامون با تعاوني 2 و عمه عذرا و حاجي و سه تاي ديگر كه عبارت بودند از دكتر و فايزه و احسان با تعاوني 13 . ما زودتر رسيديم تفرش. من كه كاري نكردم. بعد از ظهر هم كه به طور رسمي رفتيم سر خاك . البته من براي بار اول رفتم. اين دختره وقتي رسيد توي خانه دبه را آب كرد كه برود سر خاك من هم توي دلم گفتم "دبه پيشكش وقتي زنده بود و بين ما مي خواستي يه ليوان آب بهش بدهي" و از آنجايي كه وقتي كه زنده بود و بين ما من نه ليوان آب بهش داده بودم و نه باهاش مي جوشيدم رويم نشد كه بروم سر خاكش به همين خاطر به خواندن فاتحه از توي خانه و تماشاي مرقدش از پنجره اكتفا كردم و رفتن به آنجا را به بعد از ظهر موكول كردم . دم غروب رفتيم سه پسرا تفريحي طرف گربار و آب آوردن . دكتر شب سر آب بود . خدا رحمتش كند !!! ولي امروز دو سه بار حال ما را گرفت.
{اردیبهشت ۱۴۰۳
چه داوری بدی در مورد خواهرم و چه حس گناهی در مورد رفتارم با بابا داشتم!
بابا نه پیر بود و نه از پا افتاده و نه نیازی به لیوان آب کسی داشت و نه آب خواسته بود و فرشته به دستش نداده بود. بابا آدم خوبی بود. ما هم بچههای خوبی بودیم. بد بودیم ولی نه بیشتر از بدیِ یک بچهی خانواده.}
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
ساعت 8 رفتم دانشگاه ديدم استاد توي حياط نشسته : منظورم آقاي شميراني استاد برنامه سازي است. نمره ام را داده دوازده و نيم از هيجده نمره . بد نشد ولي امتحان آمار را خيلي بد دادم مي افتم اصلا مي خواستم بنشينم و گريه كنم .
بعد از ظهر رفتم انقلاب دو تا كتاب گرفتم يكي در مورد perl & cgi و ديگري در مورد javascript كتاب هاي خيلي خوبي هستند . جاوا اسكريپت را شروع كرده ام ولي پرل يك خورده ملزومات مي خواهد.
شب هنگام، دايي نبي و زنش آمدند خانه. ما خاله زهرا هم زنگ زد نمي دانم چه گفت.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
امروز درس نخواندم يعني بهتر بگويم خيلي كم خواندم . دم غروب رفتم نان گرفتم. شبي نشسته بوديم پنج شش نفري دور هم ياد بابا بوديم و بيمارستان بودنش . اي رفيق من او كه راحت شد من مطمئنم . دلم به حال خودم مي سوزد كه چقدر پستم و اينكه من به واقع پست ترين آفريده ي خدايم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح من و مامان و عزيز با اتوبوس رفتيم فلاح بقيه. بچه ها هم بعدا آمدند. مي خواستيم برويم بانك براي راست و ريست كردن اين حقوق بابا. اول كه خودم فكر كردم ديدم چيزي نشده ولي بيشتر كه رفتم توي عمق ماجرا ترجيح دادم ديگر به آن فكر نكنم بس كه اعصابم خرد شد . فكر نكنيد چيز خيلي عجيبي رخ داد ولي براي من اينجوري نشده بود . اي داد نمي دانم چه بگويم امروز اصلا درس نخواندم . ساعت 5 بعد از ظهر بود كه بچه هاي خاله آمدند : زهره و سجاد و سمانه . شب هم رفتند. ساعت 6 هم بود كه رفتم فلاح يك دور زدم و برگشتم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح بيدار شدم درس هرگز و اصلا . يادم نيست چه كار كردم الا اينكه عزيز سر ظهر آمد خانه ي ما. تمام راه را پياده آمده بود .
دم غروب هم با دكتر رفتيم مغازه ي وحيد عمه اينها. مقداري حساب كتاب از چهل بابا مانده بود. مهدي بود. به سختي دكتر يك مقدار بهش داد آن را هم قبول نمي كرد. دو تا از عكس هاي بابا را هم اسكن كرده بود ريخت توي "سي دي". يك مقدار با فتوشاپ روش كار كرده بود. خيلي عالي شده بود. باقي "سي دي " را هم مقداري برنامه ريخت .
موقع آمدن رفتيم خانه ي عمه عذرا. كمي هم آنجا نشستيم. علي عمه هم دو تا "سي دي " داد يكيش بود "قافله" كه در مورد انقلاب و امام و اينجور چيزها بود. يكي ديگر هم كه فيلم كارتوني بود . بيچاره عمه خيلي به خودش سخت مي گيرد وضع خانه شان از وضع خانه ي ما هم بدتر است {۱۴۰۳: دنیا ندیدگی و بیتجربگی منجر به نوشتن چنین جملاتی میشه!}
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح ساعت 6 و نيم بيدار شدم. تقريبا ديرم شده بود. سريع لباس پوشيدم و رفتم كه امتحان بدهم . برنامه سازي داشتيم بد ندادم . پروژه را هم مهلت داد براي چهار شنبه همين هفته. من كه حوصله ندارم بنويسم ببينم چه مي شود . دكتر ساعت 4 آمد. ساعت 6 دوباره رفت سر كار. مقداري تغييرات دادم توي "سايت وبم". كار ديگري هم نكردم. درس را هم كه قربانش بروم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح دكتر رفت سر آب گربار، دوباره جمعه است ديگر. احسان رفت تلفن زد بليط گرفت براي ساعت 6 و نيم . عباس عمه هم آمد پمپ آب را درست كرد. باز اتوبوس ما تاخير داشت ولي اين دفعه الحمدلله كمتر {از} نيم ساعت فقط شد. ساعت يازده و ربع شب توي ترمينال تهران بوديم. سجاد را برديم خانه شان رسانديم و بعد آمديم خانه. تا اين طرف ميدون آزادي پياده آمديم چون سواره نمي شد. بعد هم آمديم آذري و بقيه راه آذري تا خانه را پياده طي كرديم. ساعت 12 شب در خانه بوديم شام خورديم و خسبيديم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح دكتر از سر كار آمد. جمع و جور كرديم سريع رفتيم ترمينال آزادي. داشتيم مي رفتيم تو كه ديديم حاج قدرت دارد برميگردد. سجاد را رسانده بود. بعد از سلام خداحافظي كرديم . تو ترمينال سجاد را پيدا كرديم. اتوبوس يك ساعت تاخير داشت هنوز از تفرش نرسيده بود . به هر حال مامان اينها نيم ساعت بعد از ما رسيدند تفرش ما هم كه كليد نداشتيم يك مقدار توي باغ و اين جور جاها گشتيم . درس اندك تر از اندكي خواندم .
عمه عذرا اين هفته نيامد تفرش. مريض بود. ولي عمه رقيه بود. از چهل بابا ديگه تهران نيامده است.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح كه بيدار شدم ساعت 8 و نيم بود. كمي درس خواندم كم انصافي هم نكنم خوب درس خواندم. بيشتر برنامه ها را هم توي پاسكال اجرا كردم و جواب گرفتم تا ببينيم سر امتحان چه كار مي كنيم.
ساعت 3 رفتم دانشگاه. ساعت امتحان برنامه سازي را بخوانم و خواندم :8 الي 10. صبح شنبه سر فصل درس هاي كارداني ناپيوسته كامپيوتر را هم گرفتم ببينيم كجاي دنيا ايستاده ايم ديدم و ديدم كه جاي خيلي بدي ايستاده ايم ! لب مرز است با اينكه درسم بد نيست اگر نجنبم يه هفت هشت ترمي را بايد توي دانشگاه براي يه كارداني بمانيم. خاله هم آمد. دم غروب حاج قدرت و احسان هم رفتند سراغ ماشين. روشنش كردند و يك دور كوتاه هم توي خيابان زدند تا بعدا سر فرصت خودمان راهش بندازيم .
دكتر چند روز قبل فيلم 40 بابا را داده بود كه بريزند توي "سي دي" امروز رفتم و گرفتم چيز قشنگي شده بچه هاي خاله شب با خاله اينها رفتند. فردا مسافر تفرشيم .
امروز خاطرات را از روز سه شنبه 22/5/1381 تا امروز را نوشتم البته توي كاغذ نوشته بودم امروز وارد كامپيوتر و صفحه ي وب كردم
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
ريش هايم را امروز زدم . پيراهن مشكي را هم از تنم در آوردم چون مامان آنرا شسته بود . سر ظهر دكتر از پارك شهر زنگ زد كه فروشگاه فرهنگيان نمي دانم چي مي دهد. احسان هم كوپن ها را برداشت و رفت . من هم رفتم دانشگاه . شب دكتر رفت بيمارستان . زهره و سجاد خاله قبل از رفتن دكتر آمده بودند. خانه ي ما شب هم ماندند . راستي يادم رفت بگويم كه آقاي احمدي و خانمش هم شب آمدند و اندكي نشستند. نسبت به دفعه ي قبل كه آمدند خودم پيشرفت داشتم. بيشتر باهاش صحبت كردم او را نمي دانم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
ساعت 3 و نيم از خانه ي خاله رفتم دانشگاه. كلاس زود تمام شد . آمار داشتيم . آمدم خانه. مامان اينها نبودند. رفتم فلاح يك دور زدم و برگشتم ديدم كه هنوز نيامده اند. بالاجبار رفتم دوباره فلاح و خانه ي عزيز. تازه رسيده بودم كه مامان زنگ زد . آنجا زياد نماندم و آمدم خانه.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
ظهر رفتيم دانشگاه. شب كه آمدم البته شب نيامدم تازه ساعت 6 بود كه خاله زنگ زد و گفت بيائيد خانه ي ما. مامان هم قبول كرد. توضيح اضافي ندهم ظهر قرار بود برويم شب هم بر گرديم ولي اين فرشته خودش را زد به خواب و تمام كارها را كنسل كرد حالا كه ساعت 7 و نيم شده بلند شده مي گويد برويم. من هم لج كردم جدا از آنها رفتم. شب خانه ي خاله مانديم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح رفتم دانشگاه. بعد از ظهر دو ساعت اينترنت كردم. دم غروب دايي علي و زنش و غزال آمدند خانه ي ما و قبل از آنها خاله اعظم اينها با حميد و زنش . درس اصلا.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
بچه هاي عمه اتوبوس گرفته بودند. ساعت 6 بعد از ظهر بود كه آمد قلعه سوار شديم. از بچه هاي خاله زهره و سجاد و خديجه با ما آمدند. درست روبروي بلوك ها نگه داشت و پياده شديم و آمديم خانه. فيلم ديروز يعني اربعين بابا را گذاشتيم. با كلاس شده بود. تفرش امكانات "ميكس" و اين جور چيزها رو نداشت تا بعدا بدهيم درستش كنند. ساعت 1 و بيست دقيقه خوابيديم . خاله اينها تا پايان فيلم بودند ها بعدش رفتند.