نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح من رفتم قنادي شيريني گرفتم و بعد آمدم خانه. بعد از آن _چقدر نوشتم بعد_با دكتر رفتيم ترمينال جنوب و بعد هم حركت بسوي تفرش. خيلي دير رسيديم. ساعت 4 رسيديم تفرش. مامان و فايزه هم كه با خاله اينها آمده بودند خيلي زودتر از ما رسيده بودند.
امروز سال مشهدي ابراهيم شوهر عمه نصرت مرحوم است. فاتحه اي براي بابا خوانديم و ناهار مختصري و بعد هم رفتيم مجلس ختم كه توي مسجد بود. همه اش صحبت بابا بودآنجايي كه آمديم به قبرستان براي اينكه فاتحه اي بخوانيم همه دور خاك بابا جمع بودند حتي تمامي بچه هاي عمه نصرت.
سر خاك بوديم كه من فهميدم و شايد دكتر و كسان ديگر كه محمد عمه نصرت توي بيمارستان تفرش بستري شده؛ عمل هم رويش انجام شده. يه سينوس داشته. به هرحال همراه با جمعيت به خانه عمه نصرت رفتيم و جلو در خداحافظي كرديم و با حاج قدرت گشتيم توي باغ. بعد هم همگي دوباره رفتيم سرخاك بابا؛ تا آفتاب غروب كرد آنجا بوديم.
يادم رفت بگويم كه قبرستان با خانه ما تنها 10 قدم فاصله دارد و زمين هاي زراعي مان هم چند قدمي بالاتر ازقبرستان است و بابا دقيقا در كنار و بين خانه و زمين هايش آرام گرفته است .ماسر خاك بوديم كه دكتر و حاجي و فايزه رفتند ترخوران براي سنگ قبر ديدن و اينكه دكتر پسند نكرده بود و قرار است تهران سفارش بدهيم وبعد ببريم تفرش.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح ساعت 9 بود كه احسان رفت در را باز كند. من هم كه خواب بودم و چشم هايم بسته همانطور كه شرح دادم {سال ۱۴۰۳: کجا شرح دادم؟!} لحاف تشك را كول كردم و آمدم اتاق ديگر. عمه عذرا و حاج احمد بودند. من رفتم حمام؛ پيششان ننشستم. وقتي در آمدم رفته بودند. مامان گفت بهم كه برو ببين اين (به قول دوستم آقاي طاهري دوست چهار ساله دوران دبيرستانم ) كوپون ها وضعيتشون چطوره. من هم رفتم ديدم وضعيتشون خوب بود! قند بود و شكر. اولين بار توي عمرم بود كه چنين كاري كردم. قبلا نمي دانستم كي مي آورد و كي مي دهد بخوريم. عصباني هم كه مي شد بابا، مي گفتم آدم اينقدر براي انجام وظايفش منت سر بچه هايش نمي گذارد. حكايتي داشتيم ما. خدا رحمت كند بابا را. از دست من يكي كه راحت شد.
امروز رضاي عمه نصرن {نصرت} آمد دم خانه ي ما. تمام فك و فاميل هم كه مي خواستند بروند تفرش هم در خانه ما جمع بودند. آخر سر هم رفتند. از ما هم فرشته و احسان رفتند. ما بقيه هم فردا مي رويم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ yahoo-geocities
بعد از دو هفته و نيم دوباره وقايع نگاري ام را از سر مي گيرم؛ علت هم مرگ پدرم بود. درست است. بابا رفت بي آنكه من كوچكترين جوابي به نيكي هايش بدهم. بابا در بيمارستان عيوض زاده از اين دنيا كوچ كرد بي آنكه به من فرصتي دهد كه گذشته ي تاريك خودم را جبران كنم. بابا بعد از سي سال معلمي در حالي از دنيا رفت كه چند روزي به پايان خدمتش در آموزش و پرورش باقي بود. همواره مي گفت بعد از بازنشستگي به تفرش مي روم و ديدم وه كه چه بي طاقت بود و به انتظار آن نيز ننشست و در كنار پدر و خواهر خود آرام گرفت كه خود چنين خواسته بود؛ و من سعي در ناباوري آن چيزي را دارم كه همواره از آن مي هراسيدم : مرگ پدر، و دردناك تر از هجرت او، بر روي خاك ماندن منست. من كه در زندگي هيچگاه او را در آغوش نكشيدم و نبوسيدم و جانكاه ترين خاطره ام صداي مهربان بابا وقتي كه مي گفت :"آريو با من نمي جوشد..." لحظه اي كه باور كردم او را عاشقانه دوست مي دارم در بيمارستان لقمان اندك ساعتي بعد از سكته ي خانه افكن بابا بود وقتي از فشار درد ناله مي كرد كه هيچگاه پدر مقاوم خود را چنين نديده بودم و وقتي او را بوسيدم و او كه تنها جوابش نگاه بود كه بوي جدايي مي داد. جمعه 14 تير وقتي همه در ماتم بودند و بابا تازه ما را گذاشته و رفته بود گفتم آنجاي او از اينجا بهتر و مردمانش كساني اند كه به پاكي دل و صداقت باطن او ايمان و باور دارند. بابا رفت و من در سوگ او نشسته ام در حالي كه همواره با شفيعي بر سر خاك او حاضر مي شوم چرا كه روي آن را ندارم كه با او تنها برابر شوم. خدايش رحمت كند كه در آسمانها بزرگتر از زمين بود و از دست مولايش حسين سيراب كند كه در عطش و تب دنيا را بدرود گفت.