تگ: وبلاگ

درد و بلای vim بخوره توی سر geany و SciTE و featherpad و امثالهم.

جهاد اکبر کردم. یادداشت‌هایی که در قالب HTML از خواندن کتاب‌های Linux Programming Interface و Linux System Programming برداشته بودم را به mark down تبدیل کردم و آوردمشان اینجا. چهار روز طول کشید. از جمعه تا حالا.

بچه که بودیم مهدی عمه چند تا کتاب داده بود بهمون. تابستون بود و آورده بودیشمان تفرش. جویده بودیمشان از بس که خوانده بودیم. اسم یکی از کتاب‌ها «بازگشت» بود. قصه‌ی پسر سفید پوستی که سرخ‌پوست‌ها در خردسالی دزدیده بودندش و با آن‌ها بزرگ شده بود و پی به ماهیت و ظلم و سفید پوست‌ها برده بود. بعدا که سفیدها برش گرداندند دوام نیاورد و پیش پدر و مادر سرخ‌پوستش بازگشت.

حالا من هم بازگشتم.

(خوب مثل اینکه قبلا هم بازگشته بودم و اسلات این پست باید بشود بازگشت-چند-باره)

بعد از خوردن ناهار رفتم بیمارستان ضیائیان. یک ربع به چهار بود که رسیدم. طرف گفت وقت ملاقات تمامه. دو و نیم تا سه و نیم! یه گشت زدم به امید اینکه کسی رو ببینم ولی ندیدم. با سعید هم تماس نگرفتم. گفتم گرفتاره و مزاحمته. برگشتم. شب بهش زنگ زدم. گفت سه چهار ساعت اتاق عمل بوده و امشب در ICU می‌ماند و فردا انشالله به بخش می‌آید. گفت احتمالا پلاتین کار گذاشته‌اند. چیز زیادی از جزئیات عمل نمی‌دانست. گفتم فردا سر ظهر باهات هماهنگی می‌کنم. اگر شرایط مهیا باشد برای ملاقات می‌آیم.

برگشتیم. فایزه نظیر ندارد. جلسه‌ی فوق‌العاده‌ای بود. آخرش یکی از استادها نتیجه‌ی شور استادها رو اعلام کرد که با نمره‌ی عالی پذیرفته شده. احسان من و مامان را رساند خانه. فایزه ماند تا دو سه قلم چیزی را که تحویل گرفته بود پس بدهد. شهلا خانم و سهیلا هم آمده بودند. سهیلا کلاس دهم است و انسانی می‌خواند. بهش گفتم که رشته‌ی خوبی است.

صبح روز دفاع فایزه! الان با مامان مشغول آماده کردن میوه‌هان. دیشب از طرف خودم به احسان پیامک دادم که فردا رو یادت نره. تا الان که ساعت حدود شش و نیم صبحه پیامکم رو ندیده.

زنگ به عمه بتول زدم که بگویم یک کپی برابر اصل از شناسنامه و کارت ملی به من بدهد بروم دنبال انحصار وراثت که دیدم خیلی خسته است و نفس نفس می‌زند. اول گفت خوبم و تعارف کرد و احوال‌پرسی گرم کرد ولی وقتی قضیه مدارک رو گفتم گفت که امروز تصادف کرده است و پایش شکسته و روی تخت بیمارستان ضیائیان است. بهش گفتم که اول فهمیدم که اتفاقی افتاده. گفتم فردا بعد از ظهر بهت سر می‌زنم. بعد به سعید زنگ زدم. گفت کی به شما گفت؟ گفتم اتفاقی زنگ زدم. گفت پایش از زانو از پشت به پایین شکسته است و فردا دکتر ببیند و عمل کنند. به او هم گفتم که فردا سر می‌زنم بهش.

برم نماز بخونم آماده رفتن به گل‌فروشی بشم.

صبح با فایزه رفتم شیرینی گرفت. می‌خواست گل هم بگیرد که خوشش نیامد. از گل‌فروشی زعیم سفارش داد. ساعت پنج و نیم میرم تحویل می‌گیرم. طی دو نوبت رفتن و میوه خریدن. ساعت سه هم میروند دانشگاه تا پک‌های پذیرایی فردا رو آماده کنند. فردا جلسه‌ی دفاع دکتراشه.

اعلامیه‌ی آقا سید، اتوشویی روبروی خونه‌ی عزیز، قَد دیوار بود. امروز چهلمش بوده. اونجایی که نوشته بود «ابوی آقایان»، ته اون لیست بلند و بالا یه اسم بود که آشنا نبود. به گمانم بعد از مردن زنش (آیا زنش مرده بود؟) زن دیگه گرفته بوده.

خواندم. دو ساعت خواندم. مطالعه‌ای دقیق و با حضور ذهن بود. یک ده صفحه‌ای مانده تا این کتاب هم تموم بشه. کتاب کم صفحه‌ایست. حدود صد و بیست صفحه. قدرت بی‌قدرتان از واتسلاو هاول.

چند صفحه از کتاب بزرگان مکتب اتریش مونده که به احتمال زیاد امروز تموم می‌شه. بعد از اون قدرت بی‌قدرتان از واتسلاو هاول رو شروع می‌کنم.

فرشته در youtube مراسم تحلیف ترامپ رو گوش می‌کنه. مشغول نقاشی آبرنگه. اگر یکساعت از مطالعه‌ام باقی نمونده بود به تماشا می‌نشستم.

سه ساعت اقتصاد مطالعه کردم و یکساعت هم پایتون خواندم. علی برکت‌الله.

به مسلم زنگ زدم. گفت فردا دارم نوه‌داری می‌کنم. گفتم نمی‌خواد، خودم می‌رم ثبت و نتیجه رو بهت اطلاع می‌دم. گفت عباس داره میاد از مکه. می‌خواهیم براش بنر بزنیم. شورای قلعه هستن و از این کارها می‌کنند. گفتم برای خرجی دعوتتون کردن؟ گفت نه. گفتم بهتون زنگ زد که خداحافظی کنه موقع رفتن؟ گفت نه. الحمدلله. خدا رو شکر تنها نیستم. گویا به خیلی‌ها زنگ نزده. به منصور کنگرانی هم زنگ نزده نبود.