تگ: وبلاگ

خوش به حال این دندون‌پزشکی که من می‌رم پیشش! من یکی تا حالا دو تومن پیاده شدم. دیروز که اونجا بودم برای بعد از عید وقت می‌داد، این‌قدر مراجعه‌کننده داره.

خوب! امروز بالاخره اومدم اینجا و کلی سر و کله زدم با بلاگر. نسبت به قدیم کلی فرق کرده. تازه متوجه شدم چقدر الکی وبلاگ درست کرده‌ام و بعد از یه پست ولشون کردم! انشالله که اینجا خواهم نوشت.

علی‌رغم اینکه در مسیر زندگی همراه بقیه جلو رفته‌ام ولی تاکنون هیچ وقت از خودم راضی نبوده‌ام. علتش اینه که آدم منعطفی نیستم. نمی‌تونم از دقایق پرت زندگیم استفاده کنم. اگر قرار بر انجام کاری در یک ساعت بخصوص باشه بیکار می‌نشینم تا اون ساعت برسه و مشغول انجام اون کار بشم! چه بسیار کارهای معضل گونه‌ای که بارها عقب انداختمشون و وقتی بالاخره سروقتشون رفتم در چند دقیقه‌ حل شدن. در این جور مواقع آه از نهادم بلند میشه که آیا واقعا این چند دقیقه ارزش این همه خوراک فکری رو داشت؟ ولی دریغ از عبرت گرفتن!

چند وقت پیش یکی در توییتر درخواست کرده بود که یه پرسشنامه در مورد «اهمال‌کاری» رو پر کنید. به قصد پر کردن رفتم. شاید حدود 5 صفحه بود و توی هر صفحه 10 تا سوال 4 گزینه‌ای. شروع کردم به جواب دادن. به پایان صفحه که رسیدم متوجه شدم در تمام سوالات گزینه 4 رو انتخاب کردم، گزینه‌ای که در تمام سوالات دلالت بر این می‌کرد که کارم را تا آخرین لحظه‌ای که جا داره عقب می‌ندازم! دیدم خیلی ضایع‌ست. قید جواب دادن به سوالات را زدم و صفحه را بستم.

به این ایراد خودم خیلی خوب واقف بودم. قبلا چند بار به همکارم که خیلی با هم صمیمی هستیم در مقام شوخی گفته‌ بودم که: «من کار رو با دستم تا جایی که می‌دونم امکان داره به عقب پرت می‌کنم!» این جمله مختصرترین چیزیه که می‌تونه تنبلی‌م رو توصیف کنه.

شاید علت اهمال‌کاری من رشته‌ای‌ است که خوانده‌ام، کامپیوتر و نرم‌افزار! عمده شاغلین این رشته آدم‌های بدقول و «پشت‌گوش‌انداز»ند!

نمی‌دونم!

چهارشنبه 29 آذر، ساعت یازده و بیست و هفت دقیقه‌ی شب تهران لرزید. چیزی که من در عالم غافلگیری حس کردم دو لرزش با فاصله‌ی خیلی کم از همدیگه بود. لرزش اول نیم‌خیزم کرد و نگاهی به لامپ انداختم که تکان می‌خورَد یا نه و بلافاصله لرزش دوم. زلزله صدا هم داشت. صدایی پر هیبت و زیر و رو کننده، صدایی که می‌فهماند ضعیف‌تر از چیزی هستی که تصور می‌کنی.  این چیزی است که الان بخاطر میارم.

درنگ نکردم. شک نداشتم که اول باید لباس بپوشم و لباس را هم تکمیل و گرم بپوشم. بعد سوییچ ماشین را برداشتم. خیلی دنبال کارت بانکی‌ام گشتم و بالاخره پیداش کردم. کارت‌ملی و مدارک ماشین را هم برداشتم. «اینه زندگی!» و «چقدر فکر کار و پول بودی؟» مدام در ذهنم رژه می‌رفت. حالت تمسخر بهم دست داده بود. من قطعا نه آدم «پولدار»ی هستم و نه «در تلاش برای پول در آوردن» ولی فکر کسب و کارم بخش زیادی از زندگیم رو پرکرده.

مادرم و خواهر کوچکم هم کوله‌ی نجاتشون! رو آماده کرده بودند. خواهر بزرگم در خانه ماند و ما به عنوان آخرین خانواده به پایین و میان جمع همسایه‌ها رفتیم! زنها در پاگرد طبقه اول تجمع کرده بودند و مردها جلوی در. چند دقیقه‌ای بودیم و صحبت کردیم و بعد بالا آمدیم که خواهرم گفت: «تلویزیون اعلام کرده احتمال اینکه این زلزله، پیش‌لرزه‌ی زلزله‌ی اصلی باشه بسیار زیاده و مردم شب بیرون باشند.»  دیگه وقتی خواهرم بترسه یعنی شب رو باید بیرون باشیم!

ساعت از دوازده شب گذشته بود. ماشین را توی پارکینگی نزدیک خونه می‌زارم. رفتم و دیدم خوشبختانه بخاطر زلزله باز کرده.  توی خیابان فرعی کنار ساختمان پارک کردم و در ماشین مستقر شدیم و فقط یکبار رفتیم و پتو آوردیم.

خیابان اصلی بسیار شلوغ شده بود و تنها قانون خیابان فرعی ما که یکطرفگی و ورود ممنوعی آن از خیابان اصلی بود به کرات شکست! قبلا به ندرت دیده بودم که این اتفاق بیفته و ترسیدم که اگر خدایی ناکرده زلزله بیاد و نظم بشکنه، ما مردم تحت نظارت هیچ قانون «خدا وضع»و «بشر وضع»ای در نخواهیم آمد

خدا رو شکر تا وقتی دور و بر شلوغ بود زمان به سرعت می‌گذشت ولی کم‌کم که مردم و ماشین‌ها رفتند و خیابان خلوت شد دیگه غیر قابل تحمل شد ولی از طرفی کسی هم مسئولیت بزرگ «بازگرداندن بقیه به زیر سقف» را به عهده نمی‌گرفت لذا تا یک ربع به همدیگه می‌گفتیم: «برگردیم حالا؟ من نمی‌دونم! حالا چیزی هم تا صبح نمونده!» ولی بالاخره برگشتیم. ماشین رو بردم و در پارکینگ گذاشتم و یک پتو را هم محض احتیاط گذاشتم در ماشین بمونه.

فضای باز کنار خیابون اصلی متعلق به شهرداریه. موقع برگشت دیدم درش را باز کرده‌اند و ماشین‌های زیادی آنجایند. گوشه خیابان هم تقریبا پر بود از ماشین‌هایی که پارک بودند.

ساعت پنج و نیم در خانه بودیم. نماز را در حالی اقامه کردم که بنیاد زندگی را سست دیدم! ساعت شش، توکل بر خدا گویان خوابیدم.

سال 81 بود که در وب گردی گذرمون افتاد به یه وبلاگ. اون وقت نمی‌دونستم بهش میگن وبلاگ. برادر بزرگم شیوه کار این صفحات را برایم توضیح داد: «مطلب ارسال میکنی و بعد وقتی مطلب جدید رو ارسال کردی میاد و بالای مطلب قبلی میشینه! بعد افراد میتونن بیان و در مورد مطلبت نظر بدن.»

برادرم زرنگ‌تر از من بود و وبلاگ زده بود. بعدها وبلاگش رو پیدا کردم. اینجاست. قرار بوده که اینجا بنویسه ولی سه روز بعد در 9 تیر (برای اینکه تصور دقیقتری از روز داشته باشی روز فینال جام جهانی 2002) بابا سکته قلبی کرد و در بیمارستان بستری شد و 14 تیر از دنیا رفت. رشته‌ی امور کلا بهم ریخت. رفتن بابا سرنوشت ما رو عوض كرد و  همه‌ی ما آدمهای دیگه‌ای شدیم.  هنوز هم بعضی وقتها که گذرم به صفحه‌ای که برادرم میخواست توش بنویسه میفته قلبم فشرده میشه.

اما خودم بعد از بابا نوشتم. چند وقتی توی پرشین بلاگ و بعد در بلاگ‌اسپات که اون موقع قابلیت ftp کردن به دامنه ی شخصی داشت. موتورهای جستجو خوب نبودن و شایع بود که فقط صفحات html را ایندکس میکنن. به همین خاطر بلاگ‌اسپات امتیاز بالاتری داشت. البته نرم‌افزار مووبل تایپ هم بود که من نه سوادش را داشتم و نه پول خریدن دامنه و هاست را. دامنه‌ی رایگانی در سایتی به نام boomspeed گرفتم. سایت خوبی بود. فضای خیلی کمی در اختیار شما میگذاشت ولی در صفحات سایت تبلیغ نمی انداخت. از طریق بلاگ‌اسپات وبلاگ می‌نوشتم. صفحات هم موقع پابلیش شدن روی دامنه‌ی رایگان خودم می‌نشست. هم بازی میکردم و هم می‌نوشتم. نوشته‌هایم چیز ارزش‌داری نبود.

پریروز از طریق آرشیو اینترنت وبلاگ و یادداشتهای روزانه ام را پیدا کردم. یادداشت‌های روزانه‌ام برای 14 روز بعد از فوت باباست. از اول مرداد تا هفتم، هشتم مهر 1381. سرسری یادداشتها را خواندم. دوباره مثل روز اول بهم ریختم و صفحات را بستم. فرصت کنم باید این صفحات را در لپ‌تاپ ذخیره کنم. علی رغم اینکه حس خوبی برام نداره ولی خلاصه دوره‌ای از زندگیمه. سر جمع دو سالی در وبلاگ نوشتم و بعد تموم شد. به طور کل هیچ وقت شخصیت خیلی اجتماعی نداشتم.

الان تصمیم گرفتم دوباره بنویسم . همین امور روزمره‌ای که اتفاق میفته. از کسب و کاری که به لطف خدا هست و از چیزهایی که میبینم و میشنوم.

نوشتن مهمه ، حتی اگر من ننویسم!

شاید در اینجا بنویسم!

آیا اینجا خواهم نوشت؟ نمیدونم ولی سعی میکنم.

ساعت پنج و نیم بیدار شدم و ساعت شش از خانه خارج شدم و ساعت هفت و نیم در صفر یک بودم. البته بگویم که شخصی رفتم ولی لباس استتار را همراه برده بودم. در صفر یک مجبور شدم که لباس استتار را بپوشم و چنین کردم.

احسان طباخی با لباس شخصی آمده بود، البته همراه من نبود. من در توی یگان از زبان احسان صادقیان شنیدم و مجبور شده بود همان پشت در بماند و وکالت داده بود به صادقیان که برای او را هم بگیرد و گمان کرده بود که من هم نمی‌روم و اسم مرا هم در وکالت نامه نوشته بود!

خلاصه معطل شدیم در توی یگان. من که صبحانه نخورده بودم به بوفه رفتم و بیسکوییت گرفتم و خوردم. صبحگاه امروز فقط سازمانی‌ها بودند و خیلی کوچک برگزار شد. من از پشت صندلی‌های آبی شاهد بودم.

امریه‌ها که آمد حال خیلی‌ها گرفته شد. خود من افتادم به گروه ۳۳ توپخانه که در پرندک است. سعید حریری هم در پرندک افتاد. آیدین ریحانی هم پرندک است. خلاصه مثل اینکه تمام شرایطی‌های فوت پدر را انداخته‌اند پرندک. از همه بدتر برای من احسان صادقیان بود (رجوع کنید به ۲۰ تیر ۱۳۸۶) که افتاد سرپل ذهاب. محمد نجمی افتاد کرمانشاه. چند نفر افتادند خرم آباد. دکتر وطن خواه افتاد به خاش.

سعید حریری و آیدین ریحانی خیلی ناراحت بودند ولی من نه. وقتی صادقیان را در سرپل ذهاب دیدم به خودم اجازه ی ناراحتی ندادم. البته بعضی بچه‌ها جاهای خوبی افتادند که من بعید می‌دانم بی پارتی بوده باشند. آرمان عدالت‌منش با کت و شلوار آمده بود. محسن طاهری نژاد با کیف سامسونت آمده بود و فکر می‌کنم هر دو سماجا افتادند! ناظم و خانجانی هم فکر می‌کنم سماجا بودند. خلاصه … اگر این‌ها واقعاً پارتی داشته باشند مخصوصاً ناظم و خانجانی و امثالهم در روز قیامت باید جواب احسان صادقیان را بدهند.

احسان طباخی باید برود لویزان فکر می‌کنم. در یکی از آن مصاحبه‌ها امریه داده شده است و باید برود امریه‌اش را درست کند. من آنقدر درگیر امریه خودم و کار و بار بچه‌ها بودم که حال و حوصله‌ی فکر به طباخی را نداشتم {خوب جای خوبی افتاده بود و دیگر فکر کردن نداشت!}

تا امام حسین با طباخی و ریحانی آمدم و بعد جدا شدیم. در خانه به دکتر زنگ زدم که امروز صبح به تفرش رفته است و او هم گفت جای بهتر هم وجود داشت ولی اینجا هم بد نیست.

شب پول‌های شارژ و تعمیرات را دادم به پسر اسدیان. خودش خانه نبود.

از انقلاب کارت اینترنت گرفتم.

ساعت ده در خانه بودم. کار خاصی نکردم. فردا امریه‌ها را می‌دهند. اوقاتم در پای کامپیوتر و اینترنت تلف شد.

صبح با دکتر استتار پوشیده رفتیم پادگان. این روزها سرگرد سر نظافت عمومی خیلی اذیت می‌کند. یکبار رفتیم تمیز کردیم. برگشتیم دوباره زنگ زد و گفت بیایید تمیز نکرده‌اید و مجبور شدیم دوباره برویم.

امروز جشن سر دوشی بود و ساعت هفت و نیم مراسم شروع شد. تعدادی از خانواده بچه‌ها هم در مراسم حاضر بودند. خلاصه یگان ما در ایستادن از همه یگانها داغان‌تر بود. مهمان مدعو فرمانده آموزش ارتش بود که موقع رژه رفته بود و کاظمی سان می‌دید.

از بخت بد ما چون دو تا تعطیلی گذشته را به خانه رفته بودم امروز نگهبان شدم. نگهبان {کلاس} حفاظت ولی فقط پاس ۱ را سر پست رفتم آن هم ساعت سه. شاهد بسته شدن بار بچه‌ها بودم و به خانه رفتنشان و پلمپ شدن آس یک. لحظات خیلی سختی بود. ما هم وسایلمان را جمع کردیم و به آس دو رفتیم. هفت هشت نفری در آسایشگاه بودیم. شب را راحت گرفتم خوابیدم.

صبح رفتیم مراسم و تا ساعت ده همه چیز تمام شد و به یگان برگشتیم. چون امروز دیگر نگهبانی نداشتم امید زیادی داشتم که ساعت دو بتوانیم خارج شویم از پادگان ولی خروج کشید به ساعت چهار. مقداری از اثاث و وسایل را آوردم به خانه، درون کیسه انفرادی و فقط ماند وسایل نظافت شخصی و پتوها و ملحفه‌ها که بعداً بیاورمشان. دکتر خانه بود. زیلو و قمقمه و کلاه آهنی را هم امروز تحویل دادیم.

صبح تلویزیون یک ربعی روشن بود که من بیدار شدم. سریع کارهای شخصی‌ام را انجام دادم و چهار و ربع از خانه زدم بیرون.

در میدان امام حسین اول خشکباری سوار مینی بوس شد و بعد هم در کمال تعجب احسان طباخی وارد مینی‌بوس شد که از وارد شدنش خیلی خوشحال شدم چون خشکباری آمده بود و در کنارم نشسته بود و من اصلاً از این بابت راضی نبودم. احسان در آخر سر پول همه را حساب کرد.

رفتیم سر منطقه نظافت. مثل همیشه منطقه خودمان را زدیم ولی مثل اینکه در کل کار نظافت عمومی رضایت‌بخش نبوده و سرگرد یک سلسله تهدیداتی انجام داده است مبنی بر اینکه پنج شنبه و جمعه بچه‌های نظافت عمومی را نگهبان می‌گذارم البته اگر فردا کار به همین شیوه باشد.

رفتیم به میدان صبحگاه با اسلحه و برگشتیم چون میدان را داشتند خط‌کشی می‌کردند و نمی‌شد درش رژه رفت ولی خلاصه بعد از یک سلسله کشمکش بالاخره فکر می‌کنم ساعت ۱۰ بود که رفتیم به میدان. البته یادم رفت بگویم که امروز صبح لباس استتار را پوشیدیم و کاشکول ها را به گردن بستیم. تمرین مراسم را انجام دادیم و جانشین محترم مرکز از یگان‌های مستقر در میدان بازدید کرد و وضع ظاهر سربازان را بررسی کرد و تذکراتی دادند. گفتند بعد از رژه کسانی که لیسانس کامپیوتر و الکترونیک دارند نروند و ما نرفتیم. دویست نفری بودیم و اسم ده یازده نفر را نوشتند که سه نفر را بردارند و ما محروم شدیم از نوشتن اسم.

بعد از ظهر هیچ کار بخصوصی نداشتیم و بچه‌ها ساعت دو به مرخصی رفتند البته من نگهبان آسایشگاه در پاس یک هستم. لذا به استراحت پرداختم تا توجیه نگهبانی.

امروز بچه‌هایی که امریه خارج از ارتش داشتند بعد از ناهار ساعت یک ربع به دو به مسجد رفتند و مطلع شدند از اینکه آیا امریه آن‌ها پذیرفته شده است یا نه .

ساعت سه و چهل و پنج دقیقه صبح با روشن شدن تلویزیون از خواب بیدار شدم و خود را مهیای آمدن به پادگان نمودم.

با دکتر ساعت از چهار و نیم گذشته بود که از پارکینگ درآمدیم. نرسیده به میدان شهدا دوباره حائری از بچه‌های یگان را سوار کردیم. البته از او گذشته بودیم که دیدم هم اوست، لذا به دکتر گفتم که نگه دارد و باز هم البته در همانجاها به دنبال او اصلاً می گشتم. خلاصه بار سوم بود که او را سوار کردیم.

بعد از نظافت منطقه‌ی نظافت عمومی آمدیم و رفتیم به میدان صبحگاه برای ورزش. بعد از ورزش رژه نرفتیم. موقع نرمش صفایی آمد و پشت گردنم را نگاه کرد و گفت پشت گردنت را خط بگیر. پنج شنبه گفته بود که این کار را بکنیم. بعد اضافه کرد: «صفری با انضباط امروز بی‌انضباط شده است!»

وقتی به یگان برگشتیم بچه‌هایی که پشت گردنشان را مرتب نکرده بودند از جمله من دنبال تیغ می‌گشتند و بعضا مشترکا از یک تیغ استفاده می‌کردند که کار فوق‌العاده خطرناکی است. من یک نیم تیغ از احسان طباخی گرفتم و سید زحمت تیغ انداختن پشت گردنم را کشید.

بعد رفتیم برای تمرین مراسم سر دوشی. خوب بود ولی احساس کردم پایم را زیاد بالا نمی‌آورم! و کسر کار می‌روم. ولی در کل رژه خوب برگزار شد و فرمانده و جانشین فرمانده از گروهان کوچکترین ایرادی نگرفتند. بعد از پایان رژه به یگان آمدیم و ناقص کردیم و به مسجد رفتیم برای جشن میلاد حضرت ابوالفضل که هم امروز است.

بعد از {نظر؟} دوباره رفتیم تمرین مراسم و دوبار رژه رفتیم که از نظر من بد نبود. بعد آمدیم و کیسه انفرادی‌ام را نسبتاً خالی کردم و در کیف دستی‌ام ریختم و آماده شدم برای رفتن به مرخصی با احسان طباخی. با او تا میدان امام حسین آمدم و {او} رفت به مترو و من اتوبوس‌های انقلاب را سوار شدم.

در خانه نشستم پای اینترنت. این عادت بد این روزهای من است که مرا از تمام کارهایم باز می‌دارد. قبوض تلفن ثابت و موبایل‌ها آمده است. موبایل‌ها را باز نکردم ولی تلفن چهل و شش هزار تومان آمده است. حدود هفت هزار تومان خدمات ویژه که همان اینترنت است و بخش دیگری هم برای تلفن‌های خارج از کشور است که برای فایزه زدند. البته این مبلغ فقط تا ۱۳۸۶/۵/۱ است و ترکاندن من در زمینه‌ی اینترنت بیشتر در ماه مرداد اتفاق افتاده است و باید کماکان منتظر بود.

زیر دستشویی لوله‌ی آب، نوار تفلونش باز شده است و چکه می‌کند و زیر دست‌شویی را خیس خالی کرده بود. من حال و حوصله‌ی ور رفتن با آن را نداشتم. کاسه‌ای زیرش نهادم و شب هم آب را قطع کردم.

ساعت ۲ صبح پاس کلاس حفاظتم تمام شد و از آنجایی که پاس بعدی باز هم خشکباری (رجوع کنید به ۱۷ تیر ۱۳۸۶) بود و این بار گفته بود که هر وقت پاست تمام شد بیا به یگان چون من سر پست احتمالاً نمی‌روم، برگشتم به یگان. پوتین را در آوردم و گرفتم خوابیدم.

ساعت دو و نیم گروهبان نگهبان آمد و ما را بیدار کرد که من ساعت دو و پنج دقیقه آن جا بودم تو ترک پست کرده بودی لذا اسم ما را نوشت با اسم پاس‌بخشِ من و اسم پاس‌بخشِ خشکباری و خود خشکباری. هر چه به او گفتم او خودش گفت بیا به یگان به خرج یارو نرفت. گفت من می‌دهم به افسر گردان او خودش تصمیم می‌گیرد. گفتم جهنم و آمدم خوابیدم.

ساعت چهار و ربع پا شدم از شدت دستشویی! و رفتم بیرون که شموشکی پاس‌بخشِ خشکباری را دیدم. گفت الان در یگان گرفته خوابیده!! ساعت شش دوباره رفتم سر پست تا ساعت هفت و سی و پنج دقیقه که خشکباری نیامد ولی دیدم کارخانه را، دارد به طرف دفتر هنگ می‌رود. سریع رفتم پیشش و شرح ماوقع و نیامدن‌های او سر پست را به اطلاع کارخانه رساندم و او برگشت به طرف یگان ما. ده دقیقه بعد خشکباری آمد سر پست. مثل اینکه کمی ترسانده بودند او را به علت نیامدن سر پست دیشب و حرف‌هایی از نامه زندان بود که البته هیچ وقت این نامه‌های زندان عملی نمی‌شود. خوشبختانه نوبت نگهبانی ما به هر صورت با تمام خوبی و بدی‌هایش در طول ۲۱ ساعت به پایان رسید. موقع بازگشت به یگان مردی پور افسر گردان را نیز دیدم و به او هم توضیح دادم و از او جدا شدم.

ساعت یازده در خانه بودم. رفتم دنبال نان ولی چیزی گیرم نیامد. ساعت دو دوباره رفتم و از سوپر سر چهارراه، نان بسته‌ای و نوشابه گرفتم. ساعت شش رفتم حمام و لباس هم شستم. در بلوک عروسی و بزن و بکوب است در دو طبقه‌ی زیر ما. نمی‌دانم برای کیست!

صبح ساعت سه و نیم بیدار شدم و چهار و ربع از خانه زدم بیرون.

صبح رفتیم به مسجد برای زیارت عاشورا. بعد آمدیم و کامل کردیم و رفتیم برای صبحگاه. رژه انتهای مراسم را جانشین مرکز نمره می‌داد و نمره ما را بعداً مطلع شدم که داده است ۱۸/۵. بعد دوباره رفتیم به مسجد برای پر کردن فرم نظرخواهی که البته اختیاری بود ولی چون احسان صباخی نشست من هم نشستم و پر کردم.

امروز نگهبان کلاس {حفاظت} پاس دو هستم؛ ساعت ۱۴ تا ۱۶ ، ۱۹ تا ۲۰ ، ۲۳:۳۰ تا ۲ {بامداد} ، ۶ تا هفت و نیم.

شب در آسایشگاه بچه‌ها عروسی راه انداخته بودند. به هر حال روزهای آخر دوره‌ی آموزش است و لذا نتوانستم زیاد استراحت کنم.

افسر هنگ امشب کارخانه است و افسر گردان مردی پور. توجیه نگهبانی سر ظهر برگزار شد.