بعد از ظهر رفتم خانهام تا فن زیر لپ تاپ را بیاورم. خانم ملااکبری که بالا رفتن من را دیده بود موقعی که زن ابراهیمی طبقه سوم داشت میرفت پایین به گمان اینکه منم از خانهاش درآمد و دنبالش رفت. بعد من رفتم و در حیاط مرا دید. اول اعتنا نکردم ولی بعد سلام کرد و خلاصه بگم آشتی کردیم. گفت شیر آب را ابراهیمی جابجا کرده بود و فرش هم شسته بود. قرار شد برای نظافت عید من را هم صدا کنند کمک کنم. زن عباس عمو ابراهیم عمهی خانم ملااکبری است. بهش گفتم که فامیل هستیم. امروز دو ساعت بیشتر نتوانستم درس بخوانم. همهش یا صدای تلویزیون میآید یا شیر آب که باز است. من و فرشته و مامان هر سه کچل کردیم.
نوشته شده در:
1403-11-20
(1 سال 4 ماه 3 روز پیش)
من محسن هستم؛ برنامهنویس تفننی!
برای ارتباط با من یا در همین سایت کامنت بگذارید و یا به dokaj.ir(at)gmail.com ایمیل بزنید.
پست قبلی:
microblog-179
پست بعدی:
microblog-181
در مورد این مطلب یادداشتی بنویسید.