دم دمای صبح بود، شاید حتی آفتاب هم زده بود؛ خواب بابا رو دبدم. مثل خودم افسرده و دل‌مرده بود. مامان هم بود. گفتم بابا با هم می‌ریم یه دور می‌زنیم. شاید حتی بهش گفتم یه چیزهایی هست که می‌خوام بهت بگم یا شاید در ذهنم بود که بهش بگم. به نظرم خوش‌حال شد. شاید آخرین بار ۹۸ یا ۹۹ بود که خوابش رو دیده بودم. توی اون وبلاگم نوشته‌م در موردش. اونجا هم به حال گریه بود. شاید اون بابا نیست و خود منم. شاید هم باباست که حالش انعکاس حال منه. باید خودم رو تغییر بدم. به خاطر بابا. به خاطر مامان.

نوشته شده در: 1403-11-13 (1 سال 4 ماه 1 هفته پیش)

من محسن هستم؛ برنامه‌نویس تفننی!

برای ارتباط با من یا در همین سایت کامنت بگذارید و یا به dokaj.ir(at)gmail.com ایمیل بزنید.

پست قبلی: microblog-156
پست بعدی: microblog-158

در مورد این مطلب یادداشتی بنویسید.