در حین خوندن دوباره افکار خودکشی به سراغم اومد. در ذهنم با فایزه دعوام شده بود. روی پشتبام خونهی زمرد بودیم. ایستاده بودم لب بام. مامان و دیگران نگران و آشفته که نکن. من دو به شک که بپرم یا نه. بیشتر متمایل به پریدن؛ بزار بپرم و تمومش کنم. خدا عاقبت منو بخیر کنه. میدونم نوشتنش درست نیست ولی نوشتم.
نوشته شده در:
1403-11-08
(1 سال 4 ماه 2 هفته پیش)
من محسن هستم؛ برنامهنویس تفننی!
برای ارتباط با من یا در همین سایت کامنت بگذارید و یا به dokaj.ir(at)gmail.com ایمیل بزنید.
پست قبلی:
microblog-137
پست بعدی:
microblog-139
در مورد این مطلب یادداشتی بنویسید.