حاجی موبایلش رو نبرده بود! زنگ زدم عمه و این طور گفت. ساعت حدود یازده بود که رفتم دنبالش دم قصابی. قصاب گفت بیست دقیقه پیش رفت سمت پایین. الان شاید به حدود داروخانه رسیده باشد. از کمربندی برگشتم و خوب در میدان معلم و میدان داروخانه ندیدمش. آمدم خانه و فرشته را سوار کردم. زنگ به عمه زدم. گفت شاید رفته باشه پیش صغری، خواهرش. فرشته گفت میدانم خانهاش کجاست. از پایین خیابان ترخوران وارد شدیم. به فرشته گفتم اطراف را بپاید و پایید. چند لحظه بعد گفت اونجاست. جای پارک نبود. او پیاده شد. بعد زنگ زد که بیا میدان. بالاتر دور زدم و برگشتم میدان. رفته بود داروخانه. آمد. رفتیم فم و نان گرفتیم و رفتیم قلعه. خوب شد پیدایش کردیم. ابتدای قلعه عباس با ماشین از قلعه خارج میشد. زنش هم بود. برایش چراغ زدم جواب نداد. گور پدرش. تا ساعت سه خانهی عمه بودیم. بعد رفتیم به خانه سر زدیم و بعد رفتیم فاتحه خواندیم و بعد رفتیم باغ و سپس برگشتیم شهر. سه ساعت است که رسیدهایم ولی هنوز حال کار ندارم. اگر بتوانم سه ساعت مطالعهی امروز را به سرانجام برسانم کارستان کردهام. ماشین صبح یک مقدار اذیت کرد. روشن میشود و بعد خاموش میشود. نمیدانم چرا. باید با گاز نگهش دارم. فعلا بماند که اگر برای سرمای هواست هزینه نکنم. امید به خدا.
من محسن هستم؛ برنامهنویس تفننی!
برای ارتباط با من یا در همین سایت کامنت بگذارید و یا به dokaj.ir(at)gmail.com ایمیل بزنید.
در مورد این مطلب یادداشتی بنویسید.